تبلیغات
دهکده والی

دهکده والی
 

سلام 

امروز صبح با مدیر داشتیم فکر میکردیم در و دیور این پست رو چجوری تزئین کنیم و وبی:* رو چجوری آب و جارو کنیم که شب با بچه ها جشن بگیریم که زنگ در رو زدن. درو باز کردیم دیدیم یه پاکت افتاده دم در وبی:*. برداشتیم بازش کردیم دیدیم چند بیت شعره:

در خفا، دور از بلا، دور از شما میزیستم

سکیوریتی داشتم، از هیچ چیز باکم نبود


لیکن امروز دیگر آن معروفِ دیروز نیستم

به فنا دادید رمز و راز را، دیگر برام چیزی نموند


سومین سال است من بر سر وب می ایستم

مثل هر سال هر بلایی دارید، درآورید بر من فرود


میدونم الان شما هم مثل من و الی بعد از خوندن این ابیات اینجوری  شدین. ما متعجب نشستیم با خودمون فکر کردیم مگه ما چیکار کردیم؟ تازه تو این 3 سال به هر دری میزدیم بازم نمیتونستیم بایرامو از تو کامنتینگ حذف کنیم امسال که سال چهارمه:|- دیگه فکنم همش بایرام باشه:"| کلا ما جز خوبی و مهربونی:| کاری با بایرام نداشتیم 

دیگه خونمون به جوش اومد و رفتیم سراغ قفس سناریو های وبی:* ببینیم در طی این 3 سال چیکار کردیم؟


سناریو لوک رو که یادتونه؟ گفتیم سید بدقدمه هرجا میره تیم میپوکه و اسم لوک رو از لوک خوش شانس روش گذاشتیم. همون سال سید رفت کاله و از اون سال به بعد هرتیمی که لوک رفت قهرمان شد :| یعنی اگه تیم محلات هم میرفت اون تیم قهرمان میشد :|


سناریو بعدی این بود که زمان تیم ارومیه 91 میگفتیم بایرام بال آقا رو میبست پشت کولش و برای اینکه بتونه خرج زندگی دایی رو بده صبح خروس خون میزد به مترو محض در آوردن یه لقمه نون:| سناریو این بود بعد در واقعیت چیشد؟ سال بعدش به عنوان شاه ماهی نقل و انتقالات:|- با مبلغ میلیاردی رفت متین و سال بعدشم یه میلیون یورو گرفت رفت کازان $|- حالا پیشرفتای دیگشو ذکر نمیکنم:|

عکسی از بایرام در مترو زمانی که برای خرج دایی وحید بال آقا رو میذاشت رو کولش میرفت پی درآوردن یه لقمه نون :|

اینجا فهمید داریم ازش عکس میگیریم ترسید پا به فرار گذاشت:|


یکی از سناریو های معروف دیگمون این بود که سه شنبه شبا که شاهمیری تو خانه والی یا سالن انقلاب کرج بساط چایی رو به راه میکرد و با پیژامه راه راه سالنو تر و تمیز میکرد و تمرین قضاوت با بازیکنان فرضی:| میکرد و حتی تمرین میکرد اگه مثه یزدان پناه کشیدنش پایین چطوری خودشو نجات بده:| ما هم گاهی میرفتیم پیشش یه چایی میزدیم:| بعد از این سناریوی ما شاهمیری پیشرفت چشمگیری داشت و توی تمام تورنومنت های فوق مهم بین المللی قضاوت میکرد و حتی نیمه نهایی قهرمانی جهان پارسال رو هم سوت زد و امسال علاوه بر قضاوتای حساسش توی لیگ جهانی تنها داوریه که به جام جهانی دعوت شده:| خلاصه پیژامه و بساط چایش از انقلاب و خانه والی منتقل شد به سالنای ایتالیا و برزیل و لهستان:|

عکسی از شاهمیری با بساطش توی سالن تمرین پیشگامان یزد:| ورود بانوان به اونجا ممنوع بود برا همین مارو نمیبینین:|


این شخصی هم که مشاهده میکنین حاجی وبیه که به خاطر برچسب صور قبیحه از وبی:* اخراج شد. اما فکر نکنین سناریوهای ما اثری روی حاجی نداشته, میبینین که هرسال بدون اینکه تو لیگ بازی کنه داره دعوت میشه اردوهای تیم ملی:| فکر میکنین دلیلش جز ما چی میتونه باشه؟ -__-

یادش به خیریه زمانی هر روز حاجیو با این بساط میدیدیم 


عکسی از شب هایی که حاجی عمامه عبارو میذاشت زیر سرش از خستگی بیهوش میشد:| (این عکسو تو کامنتینگ گذاشته بودیم ممکن بود خیلیا ندیده باشن)


این هم عکسی از سناریو استادیوم الغدیر و بند رختای مریم گلی ه که هنوز اثر این سناریو رو ندیدیم (شاید به دلیل نادیده گرفته شدن دایی وحید این سناریو نادیده گرفته شده :'|) البته من هنوز منتظرم اینجا نامزد میزبانی جام قهرمانی جهانی, مرحله نهایی لیگ جهانی ای چیزی بشه:|



چون نمیخوایم ریا بشه دیگه بقیه سناریو ها و بقیه پیشرفت هارو نمیگیم:| آیا این فعالیت ها و سناریو های خیر خواهانه و فوق العاده قوی ما شایسته اون سه بیت بود؟ من از بایرام میپرسم:| 

در همین لحظه من و الی به این نتیجه رسیدیم که هیچ سازمانی و ارگانی از فدی گرفته تا وزارت ورزش و جوانان:| و ... به اندازه این دهکده در پیشرفت والی و بازیکنانش موثر نبوده، نامه بایرام رو پاره پاره کرده و روانه سطل آشغال کردیم :| 

حالا شب تولدی یکم بریم سراغ خاطره بازی و پرونده های قدیمی وبی:* (ما مثل سازمان سیا توی آمریکا میمونیم هر چند سال اطلاعات مخفی که دیگه از خطری نداره را رو میکنیم )

این عکس کاپی مربوط به سالها:| پیش و پست تولد هستی:*ه (اونموقع هنور کاپیتان بود:'| (گریه حضار)) که هیچوقت توی پست گذاشته نشد چون ما اون موقع در حدی سختگیر بودیم که این عکس رو جزو فایلهای محرمانه و سکیوریتی شکن طبقه بندی میکردیم :'''| الان ارزش ها عوض شده :''''''|



این عکس مثه طلا با ارزشه:| این عکس مربوط به اولین عکس گلبو:* در فیسبوک مهدیه که طی پروژه سنگین سکیوریتی شکنی فیسبوک بایرام گرفته شده و مربوط به پرونده حقیقت:| میتی-بایرام ه:| لازم به ذکره اهمیت این عکس جایی معلوم میشه که بدونید میتی، بایرام، هستی و ... همه فیسبوکاشون بسته شده ولی اطلاعات نسوخته و در پرونده های وبی:* محفوظه (برای اینکه کامنتای توی عکس رو بخونید عکسو سیو کنید که بزرگ بشه)


خلاصه توی این سالها ما توی هر سوراخ والی مملکت سرک کشیدیم، هر بازیکنی که بگید رو از بازیکنان بزرگ تا بازیکنانی که خود فدراسیونی ها هم شاید اسماشونو درست ندونن تحلیل کردیم و به چالش کشیدیم ... خاطره های به یاد موندنی ای از داخل و بیرون سالنها تعریف کردیم و خیلی اتفاقای خوب برامون افتاد.

اگر توی مترو، تاکسی، خیابون و جاهای دیگه کساییو دیدین که بیخودی با خودشون میخندن یا ناراحت میشن و کارای عجیب میکنن سریع دست به تلفن نشید که زنگ بزنین به عموهای سفیدپوش، یکم تحقیق کنین شاید اینا بچه های وبی:* باشن که مثلا وقتی ساپورت فروش میبینن یاد فرید پاچه میفتن، یا وقتی کسی رو با ضایعه:|- میبینن به تاسف ضایعه از دست رفته بایرامی سر تکون میدن، یا با دریاچه ارومیه توی اخبار هزاران هزار خاطره براشون زنده میشه و ... اینا عموی سفیدپوش لازم نیستن، اینا ذهنشون پر از خاطره های خوب از وبیه :) 


نمیدونم ما باید به خاطر این سالهای خوب از این حلقه بازیکنا تشکر کنیم یا اونا باید به خاطر پیشرفت روز افزون والی از حلقه یاران وبی:| تشکر کنن؟


در آخرم به عنوان حسن ختام پست و شروع سال چهارم این دوستیها، این متن رو که مهسای شب زنده دار وبی:* نوشته بود رو میذارم:

"... و این یک دور همی ساده نیست،

نه ... دهکده والی فقط یک وبلاگ نیست

این، زندگی در ابعاد کوچکتر است ..."






[ دوشنبه 5 مرداد 1394 ] [ 16:55 ] [ نازنین ]
نظرات
سلاااااام :*

بدی :| دوباره سلیقه رو سلیقه گذاشته پوستر از خودش در کرده :/
برای شفاف سازی و کشف فازها :| بر خود واجب دونستیم این پوستر را از سه منظر نمایش بدیم :





و برای خط بطلان کشیدن بر تهمت های دوستانی که ما رو به دیکتاتوری متهم میکنن به بایی اجازه دادیم نظرشو بیان کنه :

بایی :تنتادبششششش اببکللششششششتنایبشششششتلششششناتانتناناششششتت

ازونجا که به دلیل سرعت بالا و تلفظ شدید حرف ش ممکنه متوجه صحبتاش نشده باشین براتون ترجمه میکنم، البته قسمت اخرش که مربوط به تشکر از خدا و دستبوسی شماست رو که دیگه خودتون میدونین من ترجمه نمیکنم.

ترجمه : 
نه فرشته ام، نه شیطان، کیم و چیم؟ ( والا ما هم نمیدونیم) همینم!
منم و ردای تنگی که به جز من اش نگنجد (نه بابا دیگه اینجوریام نیس، حالا به میتی نگاه نکن، مثلا امیر و فرهادم می گنجند)
نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم (خوب که گفتی)
نه حق حقم، نه نا حق (تشخیص حق و ناحق بودنت در مسند کاپیتانی تیم ملی رو به حضار گریان کاپی واگذار میکنم)
نه بدم، نه خوب مطلق (شکسته نفسی میفرمایید:|)
سیه و سپیدم: ابلق! (اشاره به رنگ مو) که به نیک و بد عجینم





[ پنجشنبه 7 خرداد 1394 ] [ 23:47 ] [ نازنین ]
نظرات
سلااااام :***

اورکا اورکا...
یافتم یافتم...

(البته لازم به گفتن نیس که یک مدیر و معاون دهه شصتی (واقعی و افتخاری) هرگز بسان خدابیامرز ارشمیدس برای اعلام کشفیات مهم با ظاهری خاک برسری در ملا عام حاضر نمیشن)

عارضم به خدمتتون (ایکون غول مرحله اخر که شاخشو شکستیم که ما پی بردیم که این سروهای سهی :| از چه روی محنت حمل یک من ریش را به جان خریده و با الگو برداری از مرحوم تارزان، چهره هایی جنگلی :| به خود گرفتند...
این جماعت هدفی نداشتند جز تکیه زدن بر جای بزرگان (نمردیمو بزرگی حاج نجمی رو هم دیدیم
بعله هدف کرسی حاجیگری وبی:* بود و بس 
ما هم که خیلی دموکراتیم، خیلییییییی (ایکون خندوانه) فراخوندیمشون جهت تست گریم :



مظلوم نمایی تا به کجا؟
ول کن بلند کرن ریشم نیست فکر میکنه مثل قرعه کشی بانک که روزشماره، اینجام سانت شماره، مثلا هر سانت ریش یک امتیاز :|
عمامشم قاعدتا باید مشکی میبود اما انداخت تو وایتکس که به رنگ موهاش بیاد :|
حداقل نکرد گوشاشو ببره زیر عمامه که یکم بخوابه :|



اینم پشت صحنش :/
اون دو نفرم به عنوان سرجهازی، ببخشید اشانتیون، تو پک بایرام هستن :|
مثکه عمامهه علاوه بر اینکه سفید شده، آبم رفته



جایزه هم داره؟
ام... نمیدونم من حمزه رو به خاطر کیفیت سرویساش  انتخاب کردم (ایکون تبلیغ تاژ)

حمزه مشخصه ازون روحانی رله هاست :)))
اگه مجلس شورای وبی:* برگزار میشد، فرزانه به عنوان نماینده مخالف علیهش حرف میزد :))



سید خیلی خوشحاله که میخواد جای حاجی سابق رو بگیره 
حاج اقا خوبه گشاده رو باشه اما دیگه نه در این حد 


ایشون که معرف حضور همه هستن. دکتر سابق وبی:* که عقبه ش توی ریش گذاشتن از همه بیشتر بود اومد مدعی جایگاه حاجیگری وبی:* شد ولی متاسفانه به خاطر پرونده سنگینش رد صلاحیت شد
بنده خدا مثکه خیلیم به هم ریخته...
در واقع ایشون با اون سابقه درخشان پزشکی میتونست سوژه مناسبی برای در حاشیه باشه


و من الله توفیق....





[ شنبه 19 اردیبهشت 1394 ] [ 20:58 ] [ نازنین ]
نظرات
سلام به همه اهالی گل دهکده والی 

سال نو مبارک :*

این سومین ساله که داریم سال جدیدو دور هم جشن میگیریم. سومین سالی که باهم لیگ رو با تمام حواشیش تموم کردیم، سومین سالی که کلی شادی و غم والیبالی و غیر والیبالی رو کنار همدیگه بودیم. امسال دوستیهامون محکمتر شد و کلی خاطره خوب برای همدیگه ساختیم :) امیدواریم سال 94م ورزشمون با نظارت ما:| بترکونه و هم برای ورزشمون و هم برای تک تکمون سال بی نظیری باشه.

امیدوارم در سال جدید شاد شاد  شاد باشین :* برای شاد بودن نیازی نیست حتما اتفاق عجیبی بیفته کافیه یکم منصفانه تر به داشته هامون نگاه کنیم، کافیه یکم منطقی تر به غم هامون نگاه کنیم، ببینیم واقعا ارزش غصه خوردن دارن. کافیه یکم امیدوارانه تر به آیندمون نگاه کنیم اونوقت تشویش و دلهره ای نمیمونه که شادی رو بخواد ازمون بگیره.  در این لحظات عزیز (اولین اذان سال 94) ارزو میکنم خدا این نگاه منصف و منطقی و امیدوار رو بهمون بده تا بتونیم از زندگیمون لذت ببریم :)


خب امشب (در واقع شنبه صبح) ساعت 2:15 دقیقه سال تحویل شد و از اونجا که طبق سنت وبی:* همگی خیمه میزنیم رو به روی تلویزیون و مهمونارو تجزیه تحلیل:| میکنیم، برای امشبم همین برنامه رو داشتیم که به این نتیجه رسیدیم برنامه مجریای تلویزیون مثل احسان علیخانی، علی ضیا و ... دیگه خیلی کلیشه ای و بیمزه شده و حوصلمون سر میره، برای همین از قدرت و نفوذ وبی:* استفاده کردیم و امشب خودمون براتون برنامه نوروز رو از شبکه دهکده والی:|| پخش میکنیم:|
امشب مهمانان ویژه ای داریم، همراه ما باشین  


آیتمی که در این بخش از برنامه تقدیمتون میکنیم، آیتم سفر در زمان:| هست. عید فطرسال 93دقیقا 8 مرداد شهرام و کاپی مهمون برنامه ضیا بودن. علی ضیا از شهرام میپرسه آقا تو متاهلی؟ میگه آره بابا. میگه چند وقته؟ میگه 2 ساله ازدواج کردم :|‌ ضیا بهش میگه چرا منو دعوت نکردی؟ شهرام میگه شما اون موقع مشغول بودی سرت شلوغ بود :|
چند ماه بعد سید مهمون برنامه وزین:| گلخانه بود که قبل از جشن عروسی شهرام بود. مجری بهش میگه شهرامم که ازدواج کرد تنها شدی؟ سیدم میگه آره چندروز دیگه جشن عروسی شهرامه بعد گل از گلش میشکفه (بحث ازدواج که میشه) و میگه ایشالا به زودی:| ارتباط خانوادگی پیدا میکنیم (احتمالا میخواسته به آرزوی مامانش اشاره کنه مجری نذاشته:|) 
حالا با توجه به این صحبتا چی به جز سفر در زمان میشه نتیجه گرفت؟ :|||


خب بریم سراغ مهمونای برنامه ....
اولین مهمون امشب ... 



وبی:*  : کی حمزه رو دعوت کرده؟؟؟
حمزه: طبق معمول داشتم تو جام جم قدم میزدم دیدم در استادیوم :| بازه اومدم تو .
وبی:* : پسر خوب اون موقع که استودیو رو میگفتی استادیوم وقتی بود که همش تو ورزش بودی و سال تا سال تلویزیون نمیومدی، الان که از برنامه کودک گرفته تا مستند کویرنوردی، هستی دیگه باید به استادیوم بگی استودیو...
الانم پاشو برو اونور فکر کنم آشپزای به خانه برگردیم یه تستر میخوان برو پیششون :|

خب بینندگان عزیز ازونجا که ما خوبیم (خط رو خط شد) ازونجا که فعالیت هامون بین المللیه از یه دوست خارجی :| دعوت کردیم امشب در کنار ما باشه. 
ورملیو مهمون این بخش از برنامست... ازونجا که بهنام سابقه بازی در ایتالیا داره ازش خواستیم برای ترجمه ایتالیایی به فارسی به ما کمک کنه (در واقع میخوایم بدونیم غیر از تبریکات ایتالیایی چیز دیگه ایم بلده؟) 


وبی:* : صحبت های ابتداییتون رو بشنویم بعدش بریم سراغ سوالا که مهمترینش برمیگرده به ماجرای سال 2010... بفرمایید.

ورملیو: یاشاسین آذربایجان
وبی:* : 
ترجمه بهنام: فورزا آذربایجان
وبی :* : :||| یه عده غرب و شرق زده وطن فراموش :| تشکیل دنیای والیبال دادن ... من اصلا هیچ سوالی ندارم، پاشید بربد بیرون نبینمتون.

وبی :* : در سالی که گذشت یه اتفاق مهمی که در والیبال کشورمون افتاد لژیونر شدن کاپیتان تیم ملیمون بود، برای همین در آستانه سال جدید گفتیم محض شادی دل چکاوکا، ببخشید هوادارا، یه تماس تصویری داشته باشیم با میرسعید معروف...
 


وبی:* : ورملیو باز تو اومدی؟؟؟ خودت میری بیرون یا بگم دوستان نیروی انتظامی محترمانه :| بیرونت کنن؟؟؟

خب رفت بریم سراغ معروف...

وبی:* : :|| اون دوتا الان سرجهازین؟؟؟؟؟ 
معروف: ما از بچگی با هم هم اتاق بودیم و...
وبی:* : خوبی تو؟ اینا دیالوگ سیده ها...
معروف: آخ راس میگی باخت شهرداری ارومیه حواسمو پرت کرد نمیدونمم موبایلمو کجا گذاشتم. اگه اجازه بدین میخواستم روز زن هم تبریک بگم ...
وبی:* : اجازه نمیدم.
معروف : :|
وبی:* : حالا ما تو رودربایستی تو رو دعوت کردیم، از بدشانسی ما این بار یادت نرفت.
معروف: باور کنین من همیشه یادداشت میکنم نمیدونم چطور اون 7-8 -10 تا برنامه دیگه رو یادم رفته بود. البته برنامه شما رو هم یادم رفته بود اما این دوتا پیگیر بودن. 
وبی:* : خیر نبینن اون دوتا (دور ازجونشون) ...خب من با شما صحبتی ندارم :| صحبت پایانی؟
معروف : خششششششسسسسست
وبی:* : باز رفت رو دور تند :| ترجمه کنم؟ یعنی هنوز نمیدونین هر سری باید شششکر گزاریش و راز و نیازاشو در ملاء عام انجام بده و آخرشم دست تک تک هوادارا رو ببوسه؟


واما اخرین مهمونای برنامه میکاییل و وحید عزیز :)

چی شده؟؟؟ بعله دوستان اشاره میکنن وقت برنامه تموم شده...
 صدای میکاییل : میشه سلام بگیم
وبی:* نه ببخشید وقت برنامه تموم شده
وحید: حداقل تشکر کنیم
وبی:* : از کی؟
وحید: از شما
وبی:* :  :) بعله دوستان اشاره میکنن همکاران پخش وقت اضافه دادن، بفرمایید...
وحید: من ابتدا تشکر میکنم از شما به خاطر برنامه خوبتون و از برادرام و خواهرزادم...
وبی:* : تشکرای خانوادگی رو بذارین تو خونه، وقتمون تموم شد. کنداکتور شبکه پره، الان میخوان سریال ستایش رو یه دور از اول تا آخر و بالعکس، سپس همه قسمتها رو به صورت ضربدری و حرکت اسبی :| پخش کنن و بعد به شکل پازل در هم ریخته پخش کنن خود بیننده ها تو ذهنشون سکانسا رو بچینن :||
میکاییل : حداقل یه خداحافظ بگم؟
وبی:* : نه وقت نداریم تیتراژ پایانیه.
وبی:* : بیینندگان عزیز با توجه به اینکه وقت برنامه تموم شد من با 30 هزار بیت از شاهنامه فردوسی :| از حضورتون خداحافظی میکنم..


پ.ن: این احسان علیخانی دید برنامه ما خیلی پربار و پر مهمونه عادل و پوریا و شهرامو با خانواده دعوت کرد، سلفی هم گرفتن که در ادامه میذاریم ببینید، ولی ما از سلفی و این جنگولک بازیا:| خوشمون نمیاد:|







[ شنبه 1 فروردین 1394 ] [ 05:45 ] [ نازنین ]
نظرات
سلاملکم (این سلام صرفا محض خجالتزده کردن خاطیه و هیچ ارزش دیگری ندارد)


آقا ما دیدیم امسال کلا از لیگ پرتیم، پست قبلیمونم پوسید از بس پا خورد :| گفتیم یادی کنیم از قدیم...
 از چندتا از دوستان نسبتا پیشکسوت خواستم بهمون خاطره برسونن، ولی ازونجا که جمیعا در حالت طبیعی یه نفس میتونیم صدتا خاطره تعریف کنیم اما وقتی ازمون خواسته بشه یه خاطره بگیم، ذهنمون از دل مومن پاک تر میشه، دوستان خاطرات کمی به ذهنشون رسید که بازم جای تقدیر و تشکر داره، چون خودم به شخصه هیچی یادم نمیاد...

همون چندتا خاطره رو میذارم، به این امید که همگی در کامنته ها دوم وار :| خاطراتتونو بگین :)

شیده یه خاطره ای که از یکی از مربیا (آقای حسینی) شنیده بود رو تعریف کرد که دروغ چرا؟ تا قبر آآ... 4 انگشته (آیکون مش قاسم داستان دایی جان ناپلئون) من خودم این آقا رو نمیشناسم.

حالا مهم نیست، مهم خاطرشه که خیلی باحاله :))

آقای حسینی (چون نمیشناسم نمیتونم خیلی صمیمانه بدون آقا صداش کنم یا اسم کوچیکشو بگم و الا میدونین که ما با عمو داور هم ازین حرفا نداریم، کلا آقا و خانوم تو مرام نگارشیمون نیست) مهمون یه برنامه ای بود که می گفت اون موقع ها که بازی میکرده عروسی یکی از دوستاشون بوده ولی اینا کارت عروسی رو گم میکنن و فقط اسم تالار یادشون مونده بوده (این نشون میده مسئله آیزن هاور :| در والیبال این مرزو بوم تاریخچه غنی ای داره) یه شب بلند میشن اب و شونه :| میکنن و صفا میدن (شما یادتون نمیاد، قدیما مثل الان نبود که ملت با یه من ریش نامرتب :|@%# پاشن برن عروسی، اون موقع ها ملت به خودشون میرسیدن) و سه چار نفر بلند قامت میرن تالار مربوطه بعد از نیم ساعت داماد میاد میبینن ای داد بیداد این که دوستشون نیست با شرمندگی بلند میشن بیان بیرون پدر دوماد متوجه میشه ونمیذاره :) 
با هم فکر میکنن که خب حتما فردا شبه دیگه (آخه برادر من بر چه اساسی باید فردا باشه؟؟؟ :|||)  باز فردا شب پامیشن میرن این بار یکیو زودتر میفرستن سروگوش اب بده (آورین چه فکر بکری بعله به اینا میگن باهوش، نه به باهوش نماهای :|- این دوره زمونه ) اونم داداش دامادو میبینه سوت میزنه که بیایین حله باز میرن تو میبینن ای داد داماد یگی دیگس از داداش داماد میپرسن میبینن یکی از فامیلای خانومشه  (هوش و استعداد در طول تاریخ والی هرگز به کار نیومده و والیبالیست جماعت همیشه ناگزیر به ضایع شدن بوده ) کلی بهشون میخنده (صد دفعه گفتم به هم نخندین، با هم بخندین :| ) و میگه عروسی فردا شب همینجاست (جالب بود نمیگفت اونوقت فردا شب اینا به خودشون یه استراحتی میدادن، از پس فردا دوباره جستجوی میدانیشونو ادامه میدادن، شکمشونم سیر میکردن [:)) ) باز پامیشن برن بیرون که نمیذارن و اون شبم شام میخورن و میرن :)))
شب موعود میرسه  (باور نمــــــــــــــــی کنم (آیکون احسان)) اینا شاد وخرسند پامیشن میرن ولی دم در تالار دوتا کارگر هتل جلوشونو میگیرن و صاحب هتل و صدا میزنن که اینا دو شبه الکی میان هتل دعوتم نیستن باز امشبم اومدن =))))))))))))))))
خلاصه با وساطتت داماد اینا رو راه میدن هتل :)))

بعله فرزندان من :| قدیما دوستای طرفم با روش آزمون و خطا عروسی میرفتن نه مثل الان که از دوماه قبل هزارها چکاوک بال بال بزنن که عروسی سوگیه :| حالا من لباس چی بپوشم :|





خاطره بعدی از شیده:

قدیما که تازه برنامه توپ وتور شروع شده بود مجریش خراسانی بود مسابقات لیگو پوشش میداد و تحلیل میکرد که خیلی خوب بود...
یه بار کرده تو یه گزارش از محمد سلیمانی (سلیمانی یکی از بهترین بازیکنامون بود، من یکی ارادت خاصی بهش داشتم، واقعا خوب بود بازیش) انتقاد کرده بود، گفته بود کارش اخلاقی نیست وباید به بازیکن بزرگتر احترام بذاره (گیر دادنای گزارشگر ها و اظهار نظرات بیخود و بیجهت هم سابقه طولانی ای داره)
تو این برنامه خراسانی باهاش تماس گرفت سلیمانی همش میگفت من حرف نمیزنم گزارشگر شما به من گفته بی اخلاق (آیکون نوموخوام) جالبه کلی حرف زد اما میگفت من حرفی ندارم  (همچین والیبالیستای سبزی داشتیم (برگرفته از خانه سبز)، قهر میکردن ولی حرف میزدن) جالب اینه که کرده هم تو استودیو بود و میخندید (چرا میخند؟)
 
یه خاطره دیگه هم بود شیده قدیما تعریف کرده بود اما ازش خواستم دوباره با دیتیل تعریف کنه که بذارم تو پست:

مسایقات نوجوانان اسیا که مهدوی، مقبلی و عندلیب بودن بعد از یه بازی مهدوی و عندلیب اومده بودن استودیو  (یا به قول حمزه استادیوم :| (آیکون علی ضیا)).. که مجریش خراسانی بود اولش مهدی راجع به اینکه بچه شهریاره و والی رو از کجا شروع کرده حرفید اون موقع تو تیم پرسپولیس بود فکر کنم ..
بعد خراسانی شروع کرد به حرف زدن با عندلیب که یهو موبایلش شروع به زنگ زدن کرد عندلیب هول شده بود ناجور خراسانی و مهدوی خندیدن خلاصه چند دقیقه بعدش خراسانی گفت که ظاهرا مقبلی شیطونی کرده و به عندلیب زنگ زده ( اخه اون موقع موبایل کم بود خواستن بگن بچه پولداره حتما)
بعد خراسانی قضیه قهر عندلیب رو تعریف کرد که ظاهرا از نیمکت نشینی خسته شده بوده از اردو قهر میکنه میره اصفهان اخر شب میرسه خونه و باباش همون موقع سوار ماشین میکندش و برش میگردونه اردو خلاصه صبح دوباره ساک به دست میرسه اردو البته با باباش که وساطتت میکنه که راش بدن :)))

وقتی خراسانی این موضوع رو تعریف میکرد عندلیب خیلی خجالت میکشید قشنگ معذب بود زمینو نیگا میکرد...

بعله فرزندان من، اون موقع ها بازیکنا خجالتم میکشیدن ... :)))


شیده  عکس از دوتا خبر قدیمی هم برام فرستاده که جالبن :

لینک دومی




چون عکسه تو لینک مصاحبه ممکنه واضح نباشه، اینجام گذاشتم



حالا بریم سراغ خاطره نهال (یعنی خاطرش مربوط به کی میتونه باشه؟؟؟)

یه بار من با خواهر و شوهر خاهرم و دخترخالم و شوهر و پسرش که خیلی با مزس و اون موقع 7 سالش بود از شمال برمی گشتیم که تو پمپ بنزین نزدیک کرج وایسادیم بنزین بزنیم. یه دفعه پسر دخترخالم که از اینجای خاطره پسرک:) خطابش می کنم و تو ماشین ما بود داد زد لوک، لوک(البته پسرک داد می زد موسوی،موسوی) ما نگاه کردیم دیدیم بعله لوک دو تا ماشین جلوتر از ما داره تو سانتافه کثیفش (البته نیازی به گفتن وضعیت بهداشتی ماشینش نبود، چون بر همگان واضح و مبرهنه که چقدر رو تمیزی ماشینشه حساسه :||| )بنزین می زنه. پسرک گیر داد که می خوام باهاش عکس بندازم فداکارتر از منم نبود دیگه باهاش پیاده شدم رفتیم سلام کردیم و من گفتم واقعا شرمنده من اصلا دوست ندارم مزاحمتون بشم ولی این پسرک خیلی دوستون داره و دلش عکس می خواد لوکم خیلی مهربون گفت چشم فقط بذارین ماشینمو از اینجا بردارم راه مردم بسته نشه رفت جلوتر وایساد و من از لوک و پسرک عکس انداختم. تو این فاصله شوهرخواهر و شوهر دخترخالمم از دور و با تکون دادن سرشون با لوک سلام و علیک کردن (اصلا شرمندش کردن، حالا لازم نبود اینقدر تحویلش بگیرن :||) و به بنزین زدنشون پرداختن (نهایت تحویل گرفتن قهرمان مملکت) بعد لوک خیلی با احترام به من گفت شماهم می خواید عکس بگیرید؟ منم شیک و مجلسی گفتم نه مرسی فقط این بچه عکس می خواست(اینجور مواقع آدم باید در نهایت کلی بازی ، جیغ جیغ کنه بگه مگه خودت خواهر و مادر نداری، برو با عمت :| عکس بگیر، و دوربینو بکوبه تو صورت قهرمان مملکت تا ازین باشعور بازیا دیگه به ذهنش خطور نکنه، والا، اصلا چه معنی داره؟ :|) . بعد یه دفعه پسرک شیطون ما گفت ببخشید من یه سوال دارم شما چقدر تمرین می کنید که سرویساتونو این قدر قشنگ (صورت لوک هر لحظه خندان تر می شد) به تور می زنید؟ (دمش گرم، این پسرک :| ازین به بعد دهوند افتخاری اینجاست :) ) یعنی من داشتم می مردم از خنده و لبمو گاز می گرفتم که نخندم. لوک بیچاره 30 ثانیه هنگ کرد ولی بعد خندید و دست کشید سز پسرک و گفت بیا برو نیم وجبی (این قسمت داستان برگرفته ازین فیلمای خانوادگی ایرانی بود که پسر بسیجیه شوخی میکنه، باباش میگه برو پدر صلواتی و همه خانواده میخندن). بعدم یه نگاه به من کرد، فکر می کرد من یاد پسرک دادم (والا منم فکر میکنم پر بیراه فکر نمیکرد) و گفت با اجازه و سوار ماشین شد و رفت...

نهالم یه مقاله اینترنتی مربوط به 4 سال پیش به داد که مربوط میشه به نظرات مختلف درباره ستکویچ و پارک، جالبه، دوست داشتین بخونین (هرچند من کلا زیاد ازین سبک مخالفتای منتقدینمون خوشم نمیاد)

اینم لینکش

یه مصاحبم از پیمان خان داده، جالبه، این مصاحبه که مربوط میشه به دوران بازیکنی پیمان خان، با مصاحبه های بازیکنای الان خیلیم فرقی نمیکنه، اون موقعم تیم، بهترین تیم تاریخ والیبال بود، مربی خارجی (پارک) دیسیپلین داشت و سختگیر بود و گاهی شوخیم میکرد :| و مربیای ایرانی مخالفش بودن، مشکلاتی مثل سربازی و خروج وجود داشت، پیشنهادای خارجی رد شده زیاد بود و رییس فدراسیون (حاجی یزدانی خرم) خوب و مدبری داشتن و البته تیم پاک بود و بدون صغر سنی :||| فقط یه سری چیزا مثل کلاس های قرآن :| هم داشتن :) در کل مصاحبه باحالیه بخونین:


یه خاطرم دوست نازی تعریف کرده درباره دیدار با ورزشکاران که باحاله:

صبح فردای قهرمانی آسیا توی تهران رفته بودم دكه روزنامه فروشی داشتم روزنامه ها رو نگاه میكردم، یه خانومی هم كنارم بود، من یكی از روزنامه هایی كه تیتر والیبال داشت رو برداشته بودم نگاه میكردم خانومه هم از روی روزنامه توی دست من میخوند و بهم گفت عجب بازیایی كردن خیلی تیم خوبین همه رو شاد كردن، بعد روزنامه فروشه هم كه باهاش آشناییم و سالهاست ازش روزنامه میخریم گفت ولی چه فایده ببینین چندتا روزنامه بیشتر تیتر نزدن بقیش همه فوتباله، خلاصه بحث انتقادیمون گل انداخته بود كه یهو یكی با اشاره به عكس روزنامه گفت عه اینكه منم ... سرمونو آوردیم بالا دیدیم زرینیه داره میخنده، ماهم كلی هول شدیم و بهشون تبریك گفتیم و ذوق كردیم گفتیم گل كاشتید من اون موقع فقط نادی و زرینیو به اسم میشناختم،  به اسم ازش تشكر كردم اونم تشكر كرد و گفت خداروشكر دل مردم شاد شد بعد آقای روزنامه فروشم اومد بیرون گفت حیف دوربین نداریم وگرنه باهاتون عكس میگرفتیم زرینیم گفت عیب نداره حاج آقا من بازم میام هروقت شما خواستی باهم عكس بگیریم (الان انتظار داشتم بگه اشکال نداره من دوربین دارم بیا عکس بگیریم :)) ) بعدم یه روزنامه گرفت و خداحافظی كرد و رفت.


یه خاطره هم یه دوست بندری :| که شما اصلا نمیشناسینش :-----------|  میذارم که مربوط میشه به یکی ازتمرینات تیم آلومینیوم، تو این خاطره اصلا دخل و تصرفی نداشتم (برای دوستان جدید میگم که پرانتزای بنفش، دخل و تصرف :| های منه) از دو نقطه به بعد کلمه به کلمش عین متن اصلیه :


اصلا هیچ مسئولیتى رو راجع به این خاطره ( مظانین :| )  به گردن نمیگیرم من -__- از همین اول گفته باشم بعدا یقه امُ :| نگیرید -__-
تمرین بعد از ظهر ساعت 5:30
مظانین هم، هم اتاقى همدیگه ان در واقع هم خونه ان :| م.ر از خواب بیدار میشه و وسایلش و جمع و جور میكنه آماده رفتن میشه و میزنه از خونه بیرون، میرسه در  سالن با اون قدش با اون سرویساش :| قدم قدم میرسه به داخل سالن و سلام علیك میكنه با بقیه یه هو O__o متوجه میشه كه عاقا جا تر و بچه نیست :| ( جا داره یادى كنم از فرزانه:* اینجا :| ) ف.س كو ؟ ف.س كو ؟ ف.س نیسسسست -___- خونه جا مونده :|
(من واقعا نگرانم در آینده جاى ف.س همسر و فرزاندانش :| و جایى جا نذاره -__- بگین آمیییین :| )
بعد یه ربع میبینن كه بعله ف.س پیداش شد :|
با چشمانى :| خواب آلووود ، تشریف آوردن تمرین ، یعنى حتى م.ر زحمت نداده به خودش این  :| و از خواب بیدار كنه، یا اصلا شاید یادش رفته هم خونه اى هم داره :/ یا بیدارش كرده بیدار نشده خوابش سنگینه :| یا حتى عمدا :|||| بیدارش نكرده و و و و دلایل دیگر :|
خدا میدونه -__-
طى تحقیقاتى باید دلیل این كار سر خوشانه ى م.ر رو جویا بشم :|
تا برنامه اى دیگر جا تر و بچه نیست ( ببخشید خط و رو خط شد :| ) خدا یار و نگهدارتون :))


خود منم دیشب داشتم فایلامو مرتب میکردم رسیدم به عکسا و فیلمام که مربوط میشد به لیگ 90. ازونجا که به مناسبت های مختلف تیکه تیکه تو پستا گذاشتم، نمیتونم دوباره بذارم، اما برای اینکه پست همش متن نباشه عکسم داشته باشه، از رو فیلما چندتا عکس گرفتم...




هی میگن به گونه های مختلف هوادارا :| گیر ندین...
باشه گیر نمیدیم. ولی جان من شما بگین آدم برای امضا گرفتن از یه ورزشکار اونم ورزشکاری در این ابعاد :| از دفتری با تصویر سیندرلا :| و سفید برفی:| استفاده میکنه؟؟؟؟
بابا سفید برفی از اولشم با 7 تا کوتوله بود، با این دراز قامتان، ببخشید سروقامتان کاری نداشت که...
اون یکیم اگه سیندرلا باشه (اصلا سیندرلاست؟ سیندرلا و سفیدبرفی چه ربطی به هم دارن؟) باز به اینا ربطی نداره، حالا اگه از مت اندرسون میخواستین امضا بگیرین به دلیل شباهت به پرنس های دیزنی لند (البته من ازین شباهت چیزی سر در نمیارم، دوستان میگن ما هم قبول میکنیم)
اشکال نداشت ولی واسه امضا گرفتن از ... عه هنوز نمیدونین این دفتر برای امضا گرفتن از کیه؟؟؟؟؟

بیاین، اینم عکسش:




همین عکسای دفترا رو دیده که اینطوری چشم و گوشش :| باز شده دیگه :|


بد نیست بعد از مدتها، یه معمای عکاسی :| مطرح کنم خوبی این معماهای عکاسی اینه که ضمن لذت بردن از هنر عکاسیم:| میتونین قدرت تخیل و حس ششمتونو محک بزنین ...



این صورت نورانی متعلق به کیست؟



خب ازونجا که معلوم نیست چند سال نوری طول بکشه تا من باز دست از پا خطا کنم و پست بذارم، همینجا میتونین جوابو ببینین:



کاپی تحت تاثیر شعار "حجاب مصونیت است، نه محدودیت" فکر میکرد میتونه با سرکردن یه کلاه، با اون قد دومتری از نظرها پنهان شده و از هجوم هوادارا در امان بمونه اما زهی خیال باطل


خاطرات این عکسا رو فکر کنم چندباری گفتم، الان فقط یادآوری میکنم که همین عکس های کاپی عامل دوستی من و هستی شد و بعد از چند وقت، این دوستی منجر به تولد این وبلاگ شد


در پایان محض تلطیف فضا:



خانواده پیمان خان :)

این عکسم مربوط به همون بازی پیکان و کاله 90 هستش


احتمالا به این پست بازم مطلب اضافه شه...




[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 16:29 ] [ النا ]
نظرات
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام :* من اومدم (با لحن اون لاک پشته که نه اسمشو یادمه نه کارتونشو، بخونینش)



با توجه به اینکه ورود بانوان در ورزشگاه ها ممنوع شده و منم تایم بازی ها، در حال مترو نوردیم و اطلاعاتم درباره مسابقات لیگ مینیموم مطلقه، و هرچی میدونم از کامنتای شماست، مسلما توقع ندارین که درباره لیگ حرف بزنم. پس منم سکوت اختیار میکنم (تشویق حضار)

اما با توجه به تحولات منطقه :| (منظور خاور میانه نیستا، منظورم اینستاگرامه) بر خود لازم دونستم که اظهار نظر کنم تا زبونم لال :| لال از دنیا نرم...

ابتدا بریم سراغ خبر مهم رفتن بایرام خان که در اینستاگرام آه و فغان به پاخاست و در این جا غریو شادی و شعف به گوش رسید :|
غیر از پست های مریدان و کامنت های چکاوکان، که همه رو با موزیک متن نرو با صدای رضا صادقی میشد خوند، جملات شیک و مجلسی ای زده شد که جهانیان رو انگشت بر دهان کرد، ازونجایی که خودم نخوندم اشاره مستقیم نمیکنم (کلا با انگشت نشون دادن کار درستیم نیس:|)فقط در این حد میگم که مربوط میشد به درمان افسردگی مت اندرسون، با روش بایرام درمانی :|
حالا ازونجا که فرض محال، محال نیست، اگر فرض کنیم مت جدا مرید بایرام باشه، تا چندی دیگر به سبک و سیاق دیگر مریدان این جناب، باید شاهد مت اندرسونی در شکل و شمایل جدید باشیم، مثلا این شکلی:


چون دیر به جرگه :| مریدان پیوسته هنوز ریشش کوتاهه

حالا فکر کنین این کپه مو، در کنار دیگر کپه ها، بخوان عکس دست جمعیم بگیرن :||| 

(عکسشو نمیذارم چون چنین عکسی چیزی فراتر از توده ای از موهای در هم تنیده نیست)

حالا مت رو بیخیال شیم، بریم سراغ اصل کاری :| تصور خود میر سعید خان معروف در کشوری سرد مثل روسیه با توجه به سرمایی بودنش در مناطق شمالی بدن :| خیلی جالبه :))



حیف که این تصورات رنگ واقعیت به خودش نگرفت :( و دوباره اون ضرب المثل معروف (مشهور) درست از آب در اومد (که به دلیل به کار رفتن کلمه ریش، از گفتنش معذورم، چون خیلی پستمون دیگه ریشو میشه :| نه نه الان کلی ریش نگفتم، نه)

خب دیگه بریم سراغ باقی اخبار اینستا...
الان از پفک سید گرفته تا ریشش (باز گفت ریش، باز گفت ریش) و سگش، فن پیج اختصاصی دارن...

داشتم فکر میکردم اگه ما قرار بود ازین فن پیجا بزنیم، چه فن پیجایی داشتیم:

1- پاچه فرید (احتمالا این پیج در کسری از ثانیه فیلتر میشد)
2- سکیوریتی بایرام (که بعد از تحولات اخیر تبدیل میشد به سکیوریتی نداشته بایرام)
3- ضایعه بایرام (که البته بعد از فروپاشی حکومت این ضایعه، باید به سید می گفتیم در پیج رو گل بگیره)
4- کاپیتانی مسعود عزیزی (که اینم مربوط میشد به دوران حضورش در سایپا)
5- کفش فسفری صایر (سعید) جواهری (که بعد از تعویض کفش، این پیجم دست سید رو میبوسید)
6- کلوخ نداشته ارومیه (که با توجه به کلوخ خیز نبودن این شهر، این پیج جاودانه میموند) 
7- سیبیل آقا یدی (که پیجشم مثل خودش همونجوری باقی مونده بوده :{{ )
8- چادر مریم (که پیجی میشد در راستای داستانای علمی تخیلی وبی :*)
9- دمپایی سفید مایل به خاکستری بایرام 
10- سبد گل رمضانی
11- سکته ناقص حسن جوهرچی (اشاره به ماجرای روزه داری سید و صداقت بی مثالش)
12- گل گیری در فدراسیون
13- توهم توطئه عمو داور
14-  یورش احسن
15-تو کامپیوتر نبودن کاپی
16-رویای ششمی پیمان
17- 21 سالگی پوریا (البته همه اینا میتونستن به صورت اسم فیلمم باشن، مثلا من، پوریا 21 سال دارم)
18- نام خواهران سید 
19- مانتو سفیده 
20- حضار گریان کاپی 


خب دیگه بسه، خیلی زیاد شد، همون بهتر که ما ازین حرکات نزدیم، و الا سر قفلی اینستا رو باید به ناممون میزدن :| بقیه میرفتن تو افق گشت و گذار...

با توجه به اینکه امشب شب یلداست و کریسمسم نزدیکه، دوتا عکس دیگه هم میذارم.
 تو این پست دیگه از تلطیف خبری نیس، با رعب و وحشت :| تموم میشه این پست :))


اگه یادتون باشه یه مدت بر اساس علاقه دو جانبه حافظ و بایرام، به این نتیجه رسیده بودیم که اگه تناسخ درست باشه، بایرام همون حافظه...
اینم سندش :|



البته با توجه به اینکه ریش بایرام هرچقدرم بلند شه، مسلما به این خوش فرمی :||| نمیشه، عکس دیگری در دست احداثه که بعدا جایگزین این عکس میشه



[ یکشنبه 30 آذر 1393 ] [ 18:53 ] [ النا ]
نظرات
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام turtle

چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنین؟ به من نیومده پست بذارم؟
یادتونه وقتی هر روز هر روز پست میذاشتم چقدر نق میزدین که عادت ندارین؟ الانم که پست نمیذارم باز شاکی میشین و کاملا زیرپوستانه :| تیکه میندازین. شما به من بگین فازتون چیه (آیکون میرزا) اگرم توقع حد وسط دارین، باید بگم منم مثل تمام مسئولین کشوری :| حد وسط اصلا تو مرامم نیس

خب حالا بریم سر اصل مطلب ... آقا آقا چرا آیکون حجب و حیا میاین؟؟؟ این اصل مطلب ازون اصل مطلبا نیس که... دوباره دو روز :| پست نذاشتم، رفتین فیلم ایرانی دیدین؟؟؟

ما هفته پیش برای مسابقات چهارجانبه رفتیم خانه والیبال ازونجا که 4 تیم حاضر در مسابقات تیم های چکاوک خیزی نبودند. در سالنی خلوت با آرامش تمام، دور هم  گپ زدیم و هر از گاهی مرحمت فرموده و نیم نگاهی هم به بازی انداختیم

ما برای بازی سایپا و آلومینیوم رفتیم، دو تیم گولو و دوست داشتنی و ازونجا که بازی پنج گیمه شد، نتونستیم بازی شهرداری تبریز و میزانم ببینیم. فقط گرم کردنا و چند پوئن از ست اولشونو دیدیم.

درباره مسائل فنی چیزی نمیگم، چون مسابقات چهارجانبه قبل از لیگ بیشتر برای تو جو مسابقات قرار گرقتن بازیکن ها و آزمون و خطای تاکتیک ها و یه سری ارزیابی های دیگس که خود مربیا ازش سر در میارن و نمیشه از روی نتایج و یا عملکرد تیم ها در چنین مسابقاتی نظر داد (البته مدیونین اگه یه درصد فکر کنین این سکوت اختیار کردنم صرفا به این دلیله که بازیو درست ندیدم )

ازونجایی که میدونم بچه های هنر دوست اینجا، در عطش دیدن آخرین شاهکارهای هنر عکاسی دارن میسوزن، میریم سراغ عکسا...

راستی قبلش اینم بگم که همون معدود تماشاگران هم یا بازیکن بودن، یا نسبتی با بازیکنا داشتن، یا اشتباهی اومده بودن :))
مثلا یه پسربچه بامزه برای اینکه خانوادشو تو سالن نگه داره، هی میومد سمت خانوما برای خانوادش توضیح میداد که این مسابقهه خوب نیست، مسابقه بعدی اون مسابقه اصلیس، اما آخر مسابقه سایپا و آلومینیوم کشف کرد که مسابقه بعدی میزان با شهرداری تبریزه، در حالیکه جناب معروف :| تو شهرداری ارومیه بازی میکنه، موقعی که اومد این نکته رو به خانواده بگه، قیافش خیلی بامزه بود. برای اولین بار دلم برای یه بایرام ستا سوخت :))

حالا عکسا :

اولین عکس مخصوص یکی از بچه های وبی :*



صرفا از روی ریشش تشخیص دادم منصور زادون هستش

البته تو این بازی دوبازیکن دیگه ای هم که اهالی وبی :* دنبالشون بودن رو پیدا کردیم

اولی آرش کمالوند که سایپا وفادارانه به پاش نشست (یعنی روزی رو میبینم که تیم سایپا رو به خاطر این کاراش میبرن ماه عسل)



آرش کمالوند، محمد عمده غیاثی و کنستانستین میتو
mitev رو که یادتونه؟ همون پاسور آلومینیوم  که ما به مدت طولانی فکر میکردیم mito تلفظشه... الان بازیکن سایپا شده :)
نمیدونم نجفیمون :| کجا رفته


اینم بازیکن دومی که هر ازگاهی یکی اینجا حالشو میپرسه:


عکس بعدا گذاشته میشه
(قرار بود عکس آرش صادقیانی اینجا گذاشته شه که متاسفانه من (نازنین) هم عکسی ازش ندارم:| اینجا وبی:*ه و هر چیزی ممکنه پس بیاید از قوه تخیلتون استفاده کنید و فرض کنید آرش صادقیانی عکسش اینجاست:|)


با اینکه بازی سایپا و آلومینیوم دوستانه بود و این دوتا تیمم خیلی اهل شلوغ کاری و اعتراض نیستن، اما هر دو تیم به شدت اعتراض میکردن...
لازمه بگم داور، یزدان پناه بود؟





اینم تصویری از دکی
اولش درباره این صحبت میکردیم که پیکان به این نتیجه رسیده که حالا که نمیتونه مثل بقیه تیما تو نقل و انتقالات با خریدای خفن بترکونه، میتونه با فروش یه سری بازیکن تیمای دیگه رو بترکونه
اما بعد دیدیم نامردیه درباره خرید جدیدمون اینجوری بگیم، لذا اومدیم با دید منصفانه تری دربارش صحبت کنیم، گفتیم خدایی سرویسای مطمئن و خوبی میزنه.
آقا بعدش همینطور سرویس بود که خراب میکرد.
ناگفته نماند چشم ما هم مثل چشم محتشمیان اصلا شور نیست




این عکس صنوبری رو صرفا گذاشتم، برای یادآوری اهمیت نیم سانت ها در زندگی

حالا یکم بریم رو سکوها



اون آقای کم مویی که ردیف جلویی ظریف نشسته همون لیدر سایپاست که البته مسابقات کشتی و فوتبال و.. هم میره.




دوتا گنبدی خوب کنار هم (میکاییل تاجر و ادریش دانشفر)
کنارشونم علیرضا بهبودی هستش، کنار تصویرم که فرید با شلوار رویت میشه





اینقدر این پست رو دیر گذاشتیم که یادم رفت اسم اینا چی بود :| توقعم که ندارین با دیدن عکس یادم بیاد؟
فقط سامان فائزی و سجاد دهنوی رو یادمه.
این سجاد همون اول اومد با سختی و مشقت فراوان همچون صخره نوردی خبره :| خودشو به اون بالا رسوند و این حرکت نابخردانش :| باعث شد هر کدوم از بازیکنا که وارد میشدن اون سختی ها :| رو به جون بخرن برن بالا سلام علیک کنن، برگردن پایین :|
اما دیگه آخرسر عده ای همون بالا موندن :)



گفتیم حیفه از بازی آلومینیوم بگیم و از گرد هم آیی مثلث مظانین چیزی نگیم :|
فرهاد سال افزون، معین رحیمی و بهزاد حیدرشاهی به همراه آرمین تشکری
 
بازیکن بندر که دکتر شبان پارسال با سوتی بازیکن خارجی حماسه آفرید :))
 


اینم از شاهکار لباس های بازی:| یعنی اگه باهم هماهنگم میکردن نمیتونستن همچین لباسای یک دستی بپوشن:|
لازم به ذکره تا الی رسید من ازش پرسیدم سریع بگو کدوم تیم توئه (با توجه به یکی بودن لباساشون:|) و الی نشون داد
یه سایپایی اصیله و بدون لحظه ای درنگ تیمشو نشون داد :')

مهدی مهدوی و رحمان داوودی هم همین بغل گوشمون:| نشسته بودن ولی با توجه به گرم صحبت بودن مهدی با مسئولان باشگاه میزان (که با توجه به سابقه اعتراضی میتی داشتیم میگفتیم حتما داره میگه در سفرهای بین شهری خانوادمونم همراهیمون کنن:|) و گوشه گیری:| رحمان نشد ازشون عکس بگیریم، ولی گفتیم خبرشو بدیم نگران نشید :|

من (النا) پیدا کردم عکسشو (هماهنگی تیم مدیریت :| چی میگه؟)



عکس های ویژه

تو راه پله خانه والیبال، کلی عکس از قهرمانای والیبال زدن، عکسا خیلی زیادن، من از تک تکشون عکس گرفتم، حتی تک تکشونم دورشونو بریدم و سایزشونو کوچیک کردم که بذارم، اما بعد حس کردم کار بیخودیه، حالا بعدها به فراخور موضوعات مرتبط شاید ازین عکسا استفاده کردم.

اما یکی دوتا از عکسا رو که از افرادیه که شاید فراموش شده باشن، رو میذارم.




محمد سلیمانی یه زمانی یکی از بهترینامون بود :)

اگر احیانا کسی ازش خبری داره بگه ... (آیکون wanted)

راستی داشتم دنبال یه خبری میگشتم اتفاقی به یکی از مصاحبه های قدیمی سلیمانی رسیدم، مصاحبهه چیز خاصی نداره، اما لینکشو میدم شاید دلتون خواست یه چرخی تو اون وب بزنین.

مصاحبه محمد سلیمانی




مرحوم میکاییل یلمه خرداد 83 وقتی بعد از مسابقات کشوری تیم امید برمیگشت به گلستان، بر اثر حادثه رانندگی، در سن 21 سالگی، به رحمت خدا میره...
البته این عکس یکم مشکوکه، من سرچ کردم عکسایی که از اون خدابیامرز پیدا کردم این شکلی نبود.
این عکس بیشتر شبیه میکاییل تاجره





تلطیف فضا



علیسان بهبودی و همایون مصطفی وند


علیسان  13 روی لپش 



[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 23:56 ] [ النا ]
نظرات

سلام به اهالی گل وبی:*

اول یه خسته نباشید  همه بگم بابت 6 ماه فعالیت مستمر ورزشی:| و پوشش دادن لیگ جهانی، بعد بازیای آمریکا، جام قهرمانی قاره ها و اوجشم بازیای آسیایی :) دیدن این بازیا با شما لذتشونو صدچندان کرد  بعدم تبریک بابت قهرمانی و مدال طلای بچه ها :)
خبرنگار اعزامی ما به لهستان این سری خیلی بی میل و کم کار بود برای همین یکم:| دیر گزارش کار:| داد بهمون و از اونجا که کشور خودش توی رقابتای خیلی حساس داشت میرفت بالا بیشتر حواسش به تیم خودش بود ولی بازم از تیم ما غافل نشد :) 
البته شما خبرنگارمونو میشناسین چون 2 سال پیش وقتی تازه وبی:* تاسیس شده بود اولین فعالیت اینترنشنال:|ش رو با گفتگو با این دختره شروع کرده بود که سال 2012 توی جام وگنر لهستان پرچم ایران رو کشیده بود و رفته بود با بچه ها صحبت کرده بود. و اینم باید متذکر شم که دختره خبرنگار خلف وبی:*ه چون کلا علاقه ای به بایرام نداره و هم اون موقع خیلی از کاپی میگفت هم الان پرسید چرا کاپیتان قبلیتون (گریه حضار) همراه تیم نبود؟ :) مثه بچه های ما هم طرفدار تیماییه که ازشون انتظار کمتری نسبت به بقیه میره ولی شگفتی ساز میشن ... کلا بچه کف وبیه :))
 
خبرنگارامون:| تو جام وگنر :)
 
من سوال جواب هامونو براتون بازگو میکم:
* یادته بازی های 2012 وگنر با پرچم ما رفته بودین ورزشگاه و کلی با بچه های ما عکس گرفتین و عکساتون اینجا حسابی طرفدار پیدا کرد و سرش بحث شد؟
** آره یه عکس جالب از صفحه فیسبوک شما از عکسم با بازیکنان ایران دارم که زیرش کلی حرف های بامزه زده شده بود. من اول نمیفهمیدم چرا انقدر کامنت میدن و چی میگن ولی یکی برام ترجمه کرد و واقعا بامزه بود (اونیکه ترجمه کرده قطعا عرق ملی نداشته:| چون آبروی ایرانیارو برده :)) امیدوارم حداقل چرت و پرتای مردم رو دقیق ترجمه نکرده باشه:)) ) اون زمان اوقات خوشی رو سپری کردم.
* کدوم عکس؟
** عکسم با فرهاد قائمی. خوشحال شدم که امسال هم با اون مدل خاص سرویسش در کشور ما بود (مدل سرویس فرهاد حسابی جهانی شده :") )
* همه بازی های تیم مارو دیدی؟
** بله ایران تیم مور علاقه من بعد از لهستانه همه بازی هاتون رو زنده دیدم ولی فقط یکیش رو از نزدیک دیدم که بازی با لهستان بود و به خاطر لهستان طرفدار ایران نبودم. تیم های مورد علاقه من خیلی کمن اما ایران رو واقعا دوست دارم (کلا خیلی منت میذاشت :)) )
* امسال عکس بحث برانگیز یا حاشیه ای از تیم ما نداری؟
** نه من بازی هارو بیشتر از تلوزیون دیدم شرایط جام وگنر هم با جام قهرمانی جهان فرق داره الان استرس بالاست و تیم ها دوستانه بازی نمیکنن و ما حسابی سرگرم تشویق کشور خودمون بودیم. میزبانی جام قهرمانی جهان نمیذاره زیاد به حواشی فکر کنیم. ولی در جام های دیگه مخصوصا دوستانه خیالمون راحت تر از این بازیهاست.
* آهان مرسی. از اون سالی که در کشور شما بازی های وگنر رو داشتیم تا الان تیم ملیمون خیلی پیشرفت کرده بازیکنامون خیلی بهتر شدن. نظرت راجع به بازیکنامون و تغییراتشون چیه؟
** از اول هم تیم خوبی داشتید پیشرفت خوبی هم کردید ولی بازیکناتون یه مشکلی دارن که بعضی موقع ها بی دلیل تنبل میشن و خیلی آدمو نا امید میکنن.
* :)) خودمونم تعجب میکنیم بعضی اوقات بازیو ول میکنن.
** آره اگه تمرین فکری بیشتری داشته باشن بهتره. نمیدونم مشکلشون چیه؟ (مثکه حسابی حرصش داده بودن =)) )
* امیدوارم درست بشه. 
** منم امیدوارم. درهرحال من دوستان ایرانی زیادی اینجا پیدا کردم. ما اینجا از زنان ایرانی حمایت میکنیم (نفهمیدم منظورش خانومای ایرانیه تو لهستانه یا خانومای توی ایران که نمیتونن برن ورزشگاه)

دیگه اینجا کلی ازش تشکر کردم و خدافظی کردم. حالا بریم سراغ خبرنگار دیگمون که کم سن و سال تر از این یکیه و کلا خیلی هیجانزده بود :)) میشه گفت یه جورایی چکاوک محسوب میشد:| این دختر دومیه خیلی زرنگ بود من خودم میخواستم از اون آمار بگیرم، اون آمار بازیکنارو از من میگرفت اصنم فکر رگ غیرت ما نبود  منم اولاش داشتم واسش تعریف میکردم بعد گفتم دختر تو چقدر ساده ای ممکنه این بره تو وبیشون پست بذاره برن تو نخ بازیکنای ما، دیگه بیخیال شدم :|
اول بگم این دوستمونو از یکی از پیجای خارجی والیبال پیدا کردم. یه دختر ایرانیه زیر پست تیم هایی که به جمع 6 تیم پایانی رسیده بودن نوشته بود فینال ایران - روسیه میشه، بعد یه پسر برزیلیه اومده بود گفته بود چطور شما خودتونو در حدی میبینین که بگین میرسین فینال؟  ایران تو بازیایی که برده یا بهش رحم شده (یعنی دست کم گرفتنش) یا شانسی بوده  بعد این دختر لهستانیه خطاب به برزیلیه نوشته بود چرت نگو :| من بازیشونو از نزدیک دیدم اونا فوق العاده جوون و هماهنگ و با برنامن :) منم بهش مسیج دادم که کدوم بازیو دیده (یعنی رو هوا زدمش:|) اونم گفت بازی با ایتالیا رو دیده. به خاطر تیم ایتالیا رفته بود ورزشگاه ولی بعد از چند دقیقه طرفدار ایران میشن خودش و دوستاش (ثبات چی میگه؟ :|) و انقدر تشویق میکنن که صداشون دیگه در نمیومده:| بعد گفت خیلی ناراحت شده که دیگه نتونسته بازیای ایران رو بره. گفت ایران باعث شد حواسش از ایتالیا و آمریکا تیم های مورد علاقش پرت بشه و با حذف اون 2تا تیم بعد از لهستان به شدت طرفدار ایران بودن و دوست داشتن فینال لهستان - ایران بشه و نمیتونستن برای قهرمان تصمیم بگیرن (عرق ملی چی میگه؟:|)
بعد دیگه زد تو حاشیه گفت شماها همتون موهاتون مشکیه؟ :)) گفتم مو مشکی زیاد داریم تو ایران بیشتریا مشکیه موهاشون، گفت جذابترین مردا برای لهستانیا مردایی با موهای خیلی مشکی هستن و موی مشکی بازیکنای ما تمرکزشونو از دیدن بازی پرت میکرده  برای همینم تیم ملی ایتالیا و آمریکارو خیلی دوست داره. 3 تا بازیکن مورد علاقشم مت از آمریکا و لاندا از ایتالیا و شهرام از تیم ما بود (یعنی نظرش 100٪ ظاهربینانه بوده :)) ) ... دوستشم سیدو خیلی دوست داشت منم گفتم اتفاقا این 2 تا خیلی باهم صمیمی هستن. چندتا عکسم از گلبو و ترمه اینا براش فرستادم کلی کیف کرد احتمالا با خودش فکر میکرده داره سکیوریتی شکنی میکنه:| اصلنم از بازیای آسیایی خبر نداشت خیلی خوشحال شد فهمید قهرمان شدیم :) آخرم تیر خلاصو زدم و عکس جدید شهرام و سوگند تو اینچئونو براش فرستادم اونم رفت تو افق لهستان محو شد :)) احتمالا الان تو وبی:* لهستانیا عزای عمومی اعلام شده :|
میدونم ذهن همتون مشغول اینه که آیا از بایرام چیزی گفت یا نه؟ باید با کمال تاسف برای چکاوکا اعلام کنم هم خبرنگار اولیمون هم دومی به طرز غریبی بایرامو نادیده گرفتن 
فکر کنم این دختره از بازی ایتالیا - آمریکا عکس داره گفتم برام بفرسته اگه داشت، اگه فرستاد و به درد میخورد (و مت اندرسون توش بود:|) به همین پست اضافه میکنم :)
ایشالا 3شنبه بازیکنامون از اینچئون برمیگردن و لیگ جذاب و هیجان انگیزمون شروع میشه و دوباره تو کامنتینگ کل کل و هیجانات باشگاهی وارد میشه :)



عکسدونی: (البته با اومدن اینستا و اینکه همه عگسا در دسترسه عکسدونی ما هم از کار افتاد:| ولی شما اگه دیده بودین به روی خودتون نیارید )
از لیگ شروع کنیم، ترکیب بیشتر تیم ها هنوز معلوم نیست برای همین لیستشونو نمیگیم (آخه لیست تیما الان تو دست ماست:|) اما تنها تیمی که ترکیبش تقریبا مشخصه و اردوی خودشونم شروع کردن تیم متینه که بی سر و صدا بازیکن گرفت و شروع کرده به تمرین. ترکیبشم پیکان سابق + چندتا بازیکنای متین و مربی کالست :| 


دلمون واسه حاجی سابق تنگ شده بود @:"') باید بگیم دوباره بیاد در قسمت تدارکات وبی:* :|
عطایی چه صورتو صفا داده :|


امشب تولد میرزا بوده و کلی بهش تبریک میگیم
باز هم تولدی دیگر و داستان تکراری کیک تک نفره ای که معلوم نمیشه کی میخورتش؟ تازه همیشه نصفشم به سر و صورت طرف میمالن :|
جانم گلبو 


علیرضا کرمی در خیابان تهران در شهر سئول که فکر کنم همه داستانشو بدونن :)


undefined

گلبوووو  در حال ترکوندن بادکنک تولد میرزا :))
میتی چه ترسیده :))


اینم تلطیفمون از پسرای گل فرهاد نظری افشار ... امیر محمد خیلی بزرگ شده ماشالله 
این فسقلی هم پسر دوم فرهاد نظریه 

فیلم کامل اهدای مدال از دوربین تماشاگرا هم که خیلی کامل و خوبه بعدا به پست اضافه میشه.



[ یکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 01:20 ] [ نازنین ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 21 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

سلام بر بروبکس والیبالی

اینجا یه دهکده والیبالیه، یعنی میخوایم وبمون صمیمیت و صفای یه دهکده داشته باشه و موضوع اصلیمون والیباله.

امیدوارم همگی در این وب لذت ببریم :)

volleyvillage@ymail.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
دریافت کد ابزار آنلاین
گروه مترجمین ایران زمین