تبلیغات
دهکده والی

دهکده والی
 
سلام به همه اهالی گل دهکده والی 

سال نو مبارک :*

این سومین ساله که داریم سال جدیدو دور هم جشن میگیریم. سومین سالی که باهم لیگ رو با تمام حواشیش تموم کردیم، سومین سالی که کلی شادی و غم والیبالی و غیر والیبالی رو کنار همدیگه بودیم. امسال دوستیهامون محکمتر شد و کلی خاطره خوب برای همدیگه ساختیم :) امیدواریم سال 94م ورزشمون با نظارت ما:| بترکونه و هم برای ورزشمون و هم برای تک تکمون سال بی نظیری باشه.

امیدوارم در سال جدید شاد شاد  شاد باشین :* برای شاد بودن نیازی نیست حتما اتفاق عجیبی بیفته کافیه یکم منصفانه تر به داشته هامون نگاه کنیم، کافیه یکم منطقی تر به غم هامون نگاه کنیم، ببینیم واقعا ارزش غصه خوردن دارن. کافیه یکم امیدوارانه تر به آیندمون نگاه کنیم اونوقت تشویش و دلهره ای نمیمونه که شادی رو بخواد ازمون بگیره.  در این لحظات عزیز (اولین اذان سال 94) ارزو میکنم خدا این نگاه منصف و منطقی و امیدوار رو بهمون بده تا بتونیم از زندگیمون لذت ببریم :)


خب امشب (در واقع شنبه صبح) ساعت 2:15 دقیقه سال تحویل شد و از اونجا که طبق سنت وبی:* همگی خیمه میزنیم رو به روی تلویزیون و مهمونارو تجزیه تحلیل:| میکنیم، برای امشبم همین برنامه رو داشتیم که به این نتیجه رسیدیم برنامه مجریای تلویزیون مثل احسان علیخانی، علی ضیا و ... دیگه خیلی کلیشه ای و بیمزه شده و حوصلمون سر میره، برای همین از قدرت و نفوذ وبی:* استفاده کردیم و امشب خودمون براتون برنامه نوروز رو از شبکه دهکده والی:|| پخش میکنیم:|
امشب مهمانان ویژه ای داریم، همراه ما باشین  


آیتمی که در این بخش از برنامه تقدیمتون میکنیم، آیتم سفر در زمان:| هست. عید فطرسال 93دقیقا 8 مرداد شهرام و کاپی مهمون برنامه ضیا بودن. علی ضیا از شهرام میپرسه آقا تو متاهلی؟ میگه آره بابا. میگه چند وقته؟ میگه 2 ساله ازدواج کردم :|‌ ضیا بهش میگه چرا منو دعوت نکردی؟ شهرام میگه شما اون موقع مشغول بودی سرت شلوغ بود :|
چند ماه بعد سید مهمون برنامه وزین:| گلخانه بود که قبل از جشن عروسی شهرام بود. مجری بهش میگه شهرامم که ازدواج کرد تنها شدی؟ سیدم میگه آره چندروز دیگه جشن عروسی شهرامه بعد گل از گلش میشکفه (بحث ازدواج که میشه) و میگه ایشالا به زودی:| ارتباط خانوادگی پیدا میکنیم (احتمالا میخواسته به آرزوی مامانش اشاره کنه مجری نذاشته:|) 
حالا با توجه به این صحبتا چی به جز سفر در زمان میشه نتیجه گرفت؟ :|||


خب بریم سراغ مهمونای برنامه ....
اولین مهمون امشب ... 



وبی:*  : کی حمزه رو دعوت کرده؟؟؟
حمزه: طبق معمول داشتم تو جام جم قدم میزدم دیدم در استادیوم :| بازه اومدم تو .
وبی:* : پسر خوب اون موقع که استودیو رو میگفتی استادیوم وقتی بود که همش تو ورزش بودی و سال تا سال تلویزیون نمیومدی، الان که از برنامه کودک گرفته تا مستند کویرنوردی، هستی دیگه باید به استادیوم بگی استودیو...
الانم پاشو برو اونور فکر کنم آشپزای به خانه برگردیم یه تستر میخوان برو پیششون :|

خب بینندگان عزیز ازونجا که ما خوبیم (خط رو خط شد) ازونجا که فعالیت هامون بین المللیه از یه دوست خارجی :| دعوت کردیم امشب در کنار ما باشه. 
ورملیو مهمون این بخش از برنامست... ازونجا که بهنام سابقه بازی در ایتالیا داره ازش خواستیم برای ترجمه ایتالیایی به فارسی به ما کمک کنه (در واقع میخوایم بدونیم غیر از تبریکات ایتالیایی چیز دیگه ایم بلده؟) 


وبی:* : صحبت های ابتداییتون رو بشنویم بعدش بریم سراغ سوالا که مهمترینش برمیگرده به ماجرای سال 2010... بفرمایید.

ورملیو: یاشاسین آذربایجان
وبی:* : 
ترجمه بهنام: فورزا آذربایجان
وبی :* : :||| یه عده غرب و شرق زده وطن فراموش :| تشکیل دنیای والیبال دادن ... من اصلا هیچ سوالی ندارم، پاشید بربد بیرون نبینمتون.

وبی :* : در سالی که گذشت یه اتفاق مهمی که در والیبال کشورمون افتاد لژیونر شدن کاپیتان تیم ملیمون بود، برای همین در آستانه سال جدید گفتیم محض شادی دل چکاوکا، ببخشید هوادارا، یه تماس تصویری داشته باشیم با میرسعید معروف...
 


وبی:* : ورملیو باز تو اومدی؟؟؟ خودت میری بیرون یا بگم دوستان نیروی انتظامی محترمانه :| بیرونت کنن؟؟؟

خب رفت بریم سراغ معروف...

وبی:* : :|| اون دوتا الان سرجهازین؟؟؟؟؟ 
معروف: ما از بچگی با هم هم اتاق بودیم و...
وبی:* : خوبی تو؟ اینا دیالوگ سیده ها...
معروف: آخ راس میگی باخت شهرداری ارومیه حواسمو پرت کرد نمیدونمم موبایلمو کجا گذاشتم. اگه اجازه بدین میخواستم روز زن هم تبریک بگم ...
وبی:* : اجازه نمیدم.
معروف : :|
وبی:* : حالا ما تو رودربایستی تو رو دعوت کردیم، از بدشانسی ما این بار یادت نرفت.
معروف: باور کنین من همیشه یادداشت میکنم نمیدونم چطور اون 7-8 -10 تا برنامه دیگه رو یادم رفته بود. البته برنامه شما رو هم یادم رفته بود اما این دوتا پیگیر بودن. 
وبی:* : خیر نبینن اون دوتا (دور ازجونشون) ...خب من با شما صحبتی ندارم :| صحبت پایانی؟
معروف : خششششششسسسسست
وبی:* : باز رفت رو دور تند :| ترجمه کنم؟ یعنی هنوز نمیدونین هر سری باید شششکر گزاریش و راز و نیازاشو در ملاء عام انجام بده و آخرشم دست تک تک هوادارا رو ببوسه؟


واما اخرین مهمونای برنامه میکاییل و وحید عزیز :)

چی شده؟؟؟ بعله دوستان اشاره میکنن وقت برنامه تموم شده...
 صدای میکاییل : میشه سلام بگیم
وبی:* نه ببخشید وقت برنامه تموم شده
وحید: حداقل تشکر کنیم
وبی:* : از کی؟
وحید: از شما
وبی:* :  :) بعله دوستان اشاره میکنن همکاران پخش وقت اضافه دادن، بفرمایید...
وحید: من ابتدا تشکر میکنم از شما به خاطر برنامه خوبتون و از برادرام و خواهرزادم...
وبی:* : تشکرای خانوادگی رو بذارین تو خونه، وقتمون تموم شد. کنداکتور شبکه پره، الان میخوان سریال ستایش رو یه دور از اول تا آخر و بالعکس، سپس همه قسمتها رو به صورت ضربدری و حرکت اسبی :| پخش کنن و بعد به شکل پازل در هم ریخته پخش کنن خود بیننده ها تو ذهنشون سکانسا رو بچینن :||
میکاییل : حداقل یه خداحافظ بگم؟
وبی:* : نه وقت نداریم تیتراژ پایانیه.
وبی:* : بیینندگان عزیز با توجه به اینکه وقت برنامه تموم شد من با 30 هزار بیت از شاهنامه فردوسی :| از حضورتون خداحافظی میکنم..


پ.ن: این احسان علیخانی دید برنامه ما خیلی پربار و پر مهمونه عادل و پوریا و شهرامو با خانواده دعوت کرد، سلفی هم گرفتن که در ادامه میذاریم ببینید، ولی ما از سلفی و این جنگولک بازیا:| خوشمون نمیاد:|







[ شنبه 1 فروردین 1394 ] [ 05:45 ] [ نازنین ]
نظرات
سلاملکم (این سلام صرفا محض خجالتزده کردن خاطیه و هیچ ارزش دیگری ندارد)


آقا ما دیدیم امسال کلا از لیگ پرتیم، پست قبلیمونم پوسید از بس پا خورد :| گفتیم یادی کنیم از قدیم...
 از چندتا از دوستان نسبتا پیشکسوت خواستم بهمون خاطره برسونن، ولی ازونجا که جمیعا در حالت طبیعی یه نفس میتونیم صدتا خاطره تعریف کنیم اما وقتی ازمون خواسته بشه یه خاطره بگیم، ذهنمون از دل مومن پاک تر میشه، دوستان خاطرات کمی به ذهنشون رسید که بازم جای تقدیر و تشکر داره، چون خودم به شخصه هیچی یادم نمیاد...

همون چندتا خاطره رو میذارم، به این امید که همگی در کامنته ها دوم وار :| خاطراتتونو بگین :)

شیده یه خاطره ای که از یکی از مربیا (آقای حسینی) شنیده بود رو تعریف کرد که دروغ چرا؟ تا قبر آآ... 4 انگشته (آیکون مش قاسم داستان دایی جان ناپلئون) من خودم این آقا رو نمیشناسم.

حالا مهم نیست، مهم خاطرشه که خیلی باحاله :))

آقای حسینی (چون نمیشناسم نمیتونم خیلی صمیمانه بدون آقا صداش کنم یا اسم کوچیکشو بگم و الا میدونین که ما با عمو داور هم ازین حرفا نداریم، کلا آقا و خانوم تو مرام نگارشیمون نیست) مهمون یه برنامه ای بود که می گفت اون موقع ها که بازی میکرده عروسی یکی از دوستاشون بوده ولی اینا کارت عروسی رو گم میکنن و فقط اسم تالار یادشون مونده بوده (این نشون میده مسئله آیزن هاور :| در والیبال این مرزو بوم تاریخچه غنی ای داره) یه شب بلند میشن اب و شونه :| میکنن و صفا میدن (شما یادتون نمیاد، قدیما مثل الان نبود که ملت با یه من ریش نامرتب :|@%# پاشن برن عروسی، اون موقع ها ملت به خودشون میرسیدن) و سه چار نفر بلند قامت میرن تالار مربوطه بعد از نیم ساعت داماد میاد میبینن ای داد بیداد این که دوستشون نیست با شرمندگی بلند میشن بیان بیرون پدر دوماد متوجه میشه ونمیذاره :) 
با هم فکر میکنن که خب حتما فردا شبه دیگه (آخه برادر من بر چه اساسی باید فردا باشه؟؟؟ :|||)  باز فردا شب پامیشن میرن این بار یکیو زودتر میفرستن سروگوش اب بده (آورین چه فکر بکری بعله به اینا میگن باهوش، نه به باهوش نماهای :|- این دوره زمونه ) اونم داداش دامادو میبینه سوت میزنه که بیایین حله باز میرن تو میبینن ای داد داماد یگی دیگس از داداش داماد میپرسن میبینن یکی از فامیلای خانومشه  (هوش و استعداد در طول تاریخ والی هرگز به کار نیومده و والیبالیست جماعت همیشه ناگزیر به ضایع شدن بوده ) کلی بهشون میخنده (صد دفعه گفتم به هم نخندین، با هم بخندین :| ) و میگه عروسی فردا شب همینجاست (جالب بود نمیگفت اونوقت فردا شب اینا به خودشون یه استراحتی میدادن، از پس فردا دوباره جستجوی میدانیشونو ادامه میدادن، شکمشونم سیر میکردن [:)) ) باز پامیشن برن بیرون که نمیذارن و اون شبم شام میخورن و میرن :)))
شب موعود میرسه  (باور نمــــــــــــــــی کنم (آیکون احسان)) اینا شاد وخرسند پامیشن میرن ولی دم در تالار دوتا کارگر هتل جلوشونو میگیرن و صاحب هتل و صدا میزنن که اینا دو شبه الکی میان هتل دعوتم نیستن باز امشبم اومدن =))))))))))))))))
خلاصه با وساطتت داماد اینا رو راه میدن هتل :)))

بعله فرزندان من :| قدیما دوستای طرفم با روش آزمون و خطا عروسی میرفتن نه مثل الان که از دوماه قبل هزارها چکاوک بال بال بزنن که عروسی سوگیه :| حالا من لباس چی بپوشم :|





خاطره بعدی از شیده:

قدیما که تازه برنامه توپ وتور شروع شده بود مجریش خراسانی بود مسابقات لیگو پوشش میداد و تحلیل میکرد که خیلی خوب بود...
یه بار کرده تو یه گزارش از محمد سلیمانی (سلیمانی یکی از بهترین بازیکنامون بود، من یکی ارادت خاصی بهش داشتم، واقعا خوب بود بازیش) انتقاد کرده بود، گفته بود کارش اخلاقی نیست وباید به بازیکن بزرگتر احترام بذاره (گیر دادنای گزارشگر ها و اظهار نظرات بیخود و بیجهت هم سابقه طولانی ای داره)
تو این برنامه خراسانی باهاش تماس گرفت سلیمانی همش میگفت من حرف نمیزنم گزارشگر شما به من گفته بی اخلاق (آیکون نوموخوام) جالبه کلی حرف زد اما میگفت من حرفی ندارم  (همچین والیبالیستای سبزی داشتیم (برگرفته از خانه سبز)، قهر میکردن ولی حرف میزدن) جالب اینه که کرده هم تو استودیو بود و میخندید (چرا میخند؟)
 
یه خاطره دیگه هم بود شیده قدیما تعریف کرده بود اما ازش خواستم دوباره با دیتیل تعریف کنه که بذارم تو پست:

مسایقات نوجوانان اسیا که مهدوی، مقبلی و عندلیب بودن بعد از یه بازی مهدوی و عندلیب اومده بودن استودیو  (یا به قول حمزه استادیوم :| (آیکون علی ضیا)).. که مجریش خراسانی بود اولش مهدی راجع به اینکه بچه شهریاره و والی رو از کجا شروع کرده حرفید اون موقع تو تیم پرسپولیس بود فکر کنم ..
بعد خراسانی شروع کرد به حرف زدن با عندلیب که یهو موبایلش شروع به زنگ زدن کرد عندلیب هول شده بود ناجور خراسانی و مهدوی خندیدن خلاصه چند دقیقه بعدش خراسانی گفت که ظاهرا مقبلی شیطونی کرده و به عندلیب زنگ زده ( اخه اون موقع موبایل کم بود خواستن بگن بچه پولداره حتما)
بعد خراسانی قضیه قهر عندلیب رو تعریف کرد که ظاهرا از نیمکت نشینی خسته شده بوده از اردو قهر میکنه میره اصفهان اخر شب میرسه خونه و باباش همون موقع سوار ماشین میکندش و برش میگردونه اردو خلاصه صبح دوباره ساک به دست میرسه اردو البته با باباش که وساطتت میکنه که راش بدن :)))

وقتی خراسانی این موضوع رو تعریف میکرد عندلیب خیلی خجالت میکشید قشنگ معذب بود زمینو نیگا میکرد...

بعله فرزندان من، اون موقع ها بازیکنا خجالتم میکشیدن ... :)))


شیده  عکس از دوتا خبر قدیمی هم برام فرستاده که جالبن :

لینک دومی




چون عکسه تو لینک مصاحبه ممکنه واضح نباشه، اینجام گذاشتم



حالا بریم سراغ خاطره نهال (یعنی خاطرش مربوط به کی میتونه باشه؟؟؟)

یه بار من با خواهر و شوهر خاهرم و دخترخالم و شوهر و پسرش که خیلی با مزس و اون موقع 7 سالش بود از شمال برمی گشتیم که تو پمپ بنزین نزدیک کرج وایسادیم بنزین بزنیم. یه دفعه پسر دخترخالم که از اینجای خاطره پسرک:) خطابش می کنم و تو ماشین ما بود داد زد لوک، لوک(البته پسرک داد می زد موسوی،موسوی) ما نگاه کردیم دیدیم بعله لوک دو تا ماشین جلوتر از ما داره تو سانتافه کثیفش (البته نیازی به گفتن وضعیت بهداشتی ماشینش نبود، چون بر همگان واضح و مبرهنه که چقدر رو تمیزی ماشینشه حساسه :||| )بنزین می زنه. پسرک گیر داد که می خوام باهاش عکس بندازم فداکارتر از منم نبود دیگه باهاش پیاده شدم رفتیم سلام کردیم و من گفتم واقعا شرمنده من اصلا دوست ندارم مزاحمتون بشم ولی این پسرک خیلی دوستون داره و دلش عکس می خواد لوکم خیلی مهربون گفت چشم فقط بذارین ماشینمو از اینجا بردارم راه مردم بسته نشه رفت جلوتر وایساد و من از لوک و پسرک عکس انداختم. تو این فاصله شوهرخواهر و شوهر دخترخالمم از دور و با تکون دادن سرشون با لوک سلام و علیک کردن (اصلا شرمندش کردن، حالا لازم نبود اینقدر تحویلش بگیرن :||) و به بنزین زدنشون پرداختن (نهایت تحویل گرفتن قهرمان مملکت) بعد لوک خیلی با احترام به من گفت شماهم می خواید عکس بگیرید؟ منم شیک و مجلسی گفتم نه مرسی فقط این بچه عکس می خواست(اینجور مواقع آدم باید در نهایت کلی بازی ، جیغ جیغ کنه بگه مگه خودت خواهر و مادر نداری، برو با عمت :| عکس بگیر، و دوربینو بکوبه تو صورت قهرمان مملکت تا ازین باشعور بازیا دیگه به ذهنش خطور نکنه، والا، اصلا چه معنی داره؟ :|) . بعد یه دفعه پسرک شیطون ما گفت ببخشید من یه سوال دارم شما چقدر تمرین می کنید که سرویساتونو این قدر قشنگ (صورت لوک هر لحظه خندان تر می شد) به تور می زنید؟ (دمش گرم، این پسرک :| ازین به بعد دهوند افتخاری اینجاست :) ) یعنی من داشتم می مردم از خنده و لبمو گاز می گرفتم که نخندم. لوک بیچاره 30 ثانیه هنگ کرد ولی بعد خندید و دست کشید سز پسرک و گفت بیا برو نیم وجبی (این قسمت داستان برگرفته ازین فیلمای خانوادگی ایرانی بود که پسر بسیجیه شوخی میکنه، باباش میگه برو پدر صلواتی و همه خانواده میخندن). بعدم یه نگاه به من کرد، فکر می کرد من یاد پسرک دادم (والا منم فکر میکنم پر بیراه فکر نمیکرد) و گفت با اجازه و سوار ماشین شد و رفت...

نهالم یه مقاله اینترنتی مربوط به 4 سال پیش به داد که مربوط میشه به نظرات مختلف درباره ستکویچ و پارک، جالبه، دوست داشتین بخونین (هرچند من کلا زیاد ازین سبک مخالفتای منتقدینمون خوشم نمیاد)

اینم لینکش

یه مصاحبم از پیمان خان داده، جالبه، این مصاحبه که مربوط میشه به دوران بازیکنی پیمان خان، با مصاحبه های بازیکنای الان خیلیم فرقی نمیکنه، اون موقعم تیم، بهترین تیم تاریخ والیبال بود، مربی خارجی (پارک) دیسیپلین داشت و سختگیر بود و گاهی شوخیم میکرد :| و مربیای ایرانی مخالفش بودن، مشکلاتی مثل سربازی و خروج وجود داشت، پیشنهادای خارجی رد شده زیاد بود و رییس فدراسیون (حاجی یزدانی خرم) خوب و مدبری داشتن و البته تیم پاک بود و بدون صغر سنی :||| فقط یه سری چیزا مثل کلاس های قرآن :| هم داشتن :) در کل مصاحبه باحالیه بخونین:


یه خاطرم دوست نازی تعریف کرده درباره دیدار با ورزشکاران که باحاله:

صبح فردای قهرمانی آسیا توی تهران رفته بودم دكه روزنامه فروشی داشتم روزنامه ها رو نگاه میكردم، یه خانومی هم كنارم بود، من یكی از روزنامه هایی كه تیتر والیبال داشت رو برداشته بودم نگاه میكردم خانومه هم از روی روزنامه توی دست من میخوند و بهم گفت عجب بازیایی كردن خیلی تیم خوبین همه رو شاد كردن، بعد روزنامه فروشه هم كه باهاش آشناییم و سالهاست ازش روزنامه میخریم گفت ولی چه فایده ببینین چندتا روزنامه بیشتر تیتر نزدن بقیش همه فوتباله، خلاصه بحث انتقادیمون گل انداخته بود كه یهو یكی با اشاره به عكس روزنامه گفت عه اینكه منم ... سرمونو آوردیم بالا دیدیم زرینیه داره میخنده، ماهم كلی هول شدیم و بهشون تبریك گفتیم و ذوق كردیم گفتیم گل كاشتید من اون موقع فقط نادی و زرینیو به اسم میشناختم،  به اسم ازش تشكر كردم اونم تشكر كرد و گفت خداروشكر دل مردم شاد شد بعد آقای روزنامه فروشم اومد بیرون گفت حیف دوربین نداریم وگرنه باهاتون عكس میگرفتیم زرینیم گفت عیب نداره حاج آقا من بازم میام هروقت شما خواستی باهم عكس بگیریم (الان انتظار داشتم بگه اشکال نداره من دوربین دارم بیا عکس بگیریم :)) ) بعدم یه روزنامه گرفت و خداحافظی كرد و رفت.


یه خاطره هم یه دوست بندری :| که شما اصلا نمیشناسینش :-----------|  میذارم که مربوط میشه به یکی ازتمرینات تیم آلومینیوم، تو این خاطره اصلا دخل و تصرفی نداشتم (برای دوستان جدید میگم که پرانتزای بنفش، دخل و تصرف :| های منه) از دو نقطه به بعد کلمه به کلمش عین متن اصلیه :


اصلا هیچ مسئولیتى رو راجع به این خاطره ( مظانین :| )  به گردن نمیگیرم من -__- از همین اول گفته باشم بعدا یقه امُ :| نگیرید -__-
تمرین بعد از ظهر ساعت 5:30
مظانین هم، هم اتاقى همدیگه ان در واقع هم خونه ان :| م.ر از خواب بیدار میشه و وسایلش و جمع و جور میكنه آماده رفتن میشه و میزنه از خونه بیرون، میرسه در  سالن با اون قدش با اون سرویساش :| قدم قدم میرسه به داخل سالن و سلام علیك میكنه با بقیه یه هو O__o متوجه میشه كه عاقا جا تر و بچه نیست :| ( جا داره یادى كنم از فرزانه:* اینجا :| ) ف.س كو ؟ ف.س كو ؟ ف.س نیسسسست -___- خونه جا مونده :|
(من واقعا نگرانم در آینده جاى ف.س همسر و فرزاندانش :| و جایى جا نذاره -__- بگین آمیییین :| )
بعد یه ربع میبینن كه بعله ف.س پیداش شد :|
با چشمانى :| خواب آلووود ، تشریف آوردن تمرین ، یعنى حتى م.ر زحمت نداده به خودش این  :| و از خواب بیدار كنه، یا اصلا شاید یادش رفته هم خونه اى هم داره :/ یا بیدارش كرده بیدار نشده خوابش سنگینه :| یا حتى عمدا :|||| بیدارش نكرده و و و و دلایل دیگر :|
خدا میدونه -__-
طى تحقیقاتى باید دلیل این كار سر خوشانه ى م.ر رو جویا بشم :|
تا برنامه اى دیگر جا تر و بچه نیست ( ببخشید خط و رو خط شد :| ) خدا یار و نگهدارتون :))


خود منم دیشب داشتم فایلامو مرتب میکردم رسیدم به عکسا و فیلمام که مربوط میشد به لیگ 90. ازونجا که به مناسبت های مختلف تیکه تیکه تو پستا گذاشتم، نمیتونم دوباره بذارم، اما برای اینکه پست همش متن نباشه عکسم داشته باشه، از رو فیلما چندتا عکس گرفتم...




هی میگن به گونه های مختلف هوادارا :| گیر ندین...
باشه گیر نمیدیم. ولی جان من شما بگین آدم برای امضا گرفتن از یه ورزشکار اونم ورزشکاری در این ابعاد :| از دفتری با تصویر سیندرلا :| و سفید برفی:| استفاده میکنه؟؟؟؟
بابا سفید برفی از اولشم با 7 تا کوتوله بود، با این دراز قامتان، ببخشید سروقامتان کاری نداشت که...
اون یکیم اگه سیندرلا باشه (اصلا سیندرلاست؟ سیندرلا و سفیدبرفی چه ربطی به هم دارن؟) باز به اینا ربطی نداره، حالا اگه از مت اندرسون میخواستین امضا بگیرین به دلیل شباهت به پرنس های دیزنی لند (البته من ازین شباهت چیزی سر در نمیارم، دوستان میگن ما هم قبول میکنیم)
اشکال نداشت ولی واسه امضا گرفتن از ... عه هنوز نمیدونین این دفتر برای امضا گرفتن از کیه؟؟؟؟؟

بیاین، اینم عکسش:




همین عکسای دفترا رو دیده که اینطوری چشم و گوشش :| باز شده دیگه :|


بد نیست بعد از مدتها، یه معمای عکاسی :| مطرح کنم خوبی این معماهای عکاسی اینه که ضمن لذت بردن از هنر عکاسیم:| میتونین قدرت تخیل و حس ششمتونو محک بزنین ...



این صورت نورانی متعلق به کیست؟



خب ازونجا که معلوم نیست چند سال نوری طول بکشه تا من باز دست از پا خطا کنم و پست بذارم، همینجا میتونین جوابو ببینین:



کاپی تحت تاثیر شعار "حجاب مصونیت است، نه محدودیت" فکر میکرد میتونه با سرکردن یه کلاه، با اون قد دومتری از نظرها پنهان شده و از هجوم هوادارا در امان بمونه اما زهی خیال باطل


خاطرات این عکسا رو فکر کنم چندباری گفتم، الان فقط یادآوری میکنم که همین عکس های کاپی عامل دوستی من و هستی شد و بعد از چند وقت، این دوستی منجر به تولد این وبلاگ شد


در پایان محض تلطیف فضا:



خانواده پیمان خان :)

این عکسم مربوط به همون بازی پیکان و کاله 90 هستش


احتمالا به این پست بازم مطلب اضافه شه...




[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 16:29 ] [ النا ]
نظرات
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام :* من اومدم (با لحن اون لاک پشته که نه اسمشو یادمه نه کارتونشو، بخونینش)



با توجه به اینکه ورود بانوان در ورزشگاه ها ممنوع شده و منم تایم بازی ها، در حال مترو نوردیم و اطلاعاتم درباره مسابقات لیگ مینیموم مطلقه، و هرچی میدونم از کامنتای شماست، مسلما توقع ندارین که درباره لیگ حرف بزنم. پس منم سکوت اختیار میکنم (تشویق حضار)

اما با توجه به تحولات منطقه :| (منظور خاور میانه نیستا، منظورم اینستاگرامه) بر خود لازم دونستم که اظهار نظر کنم تا زبونم لال :| لال از دنیا نرم...

ابتدا بریم سراغ خبر مهم رفتن بایرام خان که در اینستاگرام آه و فغان به پاخاست و در این جا غریو شادی و شعف به گوش رسید :|
غیر از پست های مریدان و کامنت های چکاوکان، که همه رو با موزیک متن نرو با صدای رضا صادقی میشد خوند، جملات شیک و مجلسی ای زده شد که جهانیان رو انگشت بر دهان کرد، ازونجایی که خودم نخوندم اشاره مستقیم نمیکنم (کلا با انگشت نشون دادن کار درستیم نیس:|)فقط در این حد میگم که مربوط میشد به درمان افسردگی مت اندرسون، با روش بایرام درمانی :|
حالا ازونجا که فرض محال، محال نیست، اگر فرض کنیم مت جدا مرید بایرام باشه، تا چندی دیگر به سبک و سیاق دیگر مریدان این جناب، باید شاهد مت اندرسونی در شکل و شمایل جدید باشیم، مثلا این شکلی:


چون دیر به جرگه :| مریدان پیوسته هنوز ریشش کوتاهه

حالا فکر کنین این کپه مو، در کنار دیگر کپه ها، بخوان عکس دست جمعیم بگیرن :||| 

(عکسشو نمیذارم چون چنین عکسی چیزی فراتر از توده ای از موهای در هم تنیده نیست)

حالا مت رو بیخیال شیم، بریم سراغ اصل کاری :| تصور خود میر سعید خان معروف در کشوری سرد مثل روسیه با توجه به سرمایی بودنش در مناطق شمالی بدن :| خیلی جالبه :))



حیف که این تصورات رنگ واقعیت به خودش نگرفت :( و دوباره اون ضرب المثل معروف (مشهور) درست از آب در اومد (که به دلیل به کار رفتن کلمه ریش، از گفتنش معذورم، چون خیلی پستمون دیگه ریشو میشه :| نه نه الان کلی ریش نگفتم، نه)

خب دیگه بریم سراغ باقی اخبار اینستا...
الان از پفک سید گرفته تا ریشش (باز گفت ریش، باز گفت ریش) و سگش، فن پیج اختصاصی دارن...

داشتم فکر میکردم اگه ما قرار بود ازین فن پیجا بزنیم، چه فن پیجایی داشتیم:

1- پاچه فرید (احتمالا این پیج در کسری از ثانیه فیلتر میشد)
2- سکیوریتی بایرام (که بعد از تحولات اخیر تبدیل میشد به سکیوریتی نداشته بایرام)
3- ضایعه بایرام (که البته بعد از فروپاشی حکومت این ضایعه، باید به سید می گفتیم در پیج رو گل بگیره)
4- کاپیتانی مسعود عزیزی (که اینم مربوط میشد به دوران حضورش در سایپا)
5- کفش فسفری صایر (سعید) جواهری (که بعد از تعویض کفش، این پیجم دست سید رو میبوسید)
6- کلوخ نداشته ارومیه (که با توجه به کلوخ خیز نبودن این شهر، این پیج جاودانه میموند) 
7- سیبیل آقا یدی (که پیجشم مثل خودش همونجوری باقی مونده بوده :{{ )
8- چادر مریم (که پیجی میشد در راستای داستانای علمی تخیلی وبی :*)
9- دمپایی سفید مایل به خاکستری بایرام 
10- سبد گل رمضانی
11- سکته ناقص حسن جوهرچی (اشاره به ماجرای روزه داری سید و صداقت بی مثالش)
12- گل گیری در فدراسیون
13- توهم توطئه عمو داور
14-  یورش احسن
15-تو کامپیوتر نبودن کاپی
16-رویای ششمی پیمان
17- 21 سالگی پوریا (البته همه اینا میتونستن به صورت اسم فیلمم باشن، مثلا من، پوریا 21 سال دارم)
18- نام خواهران سید 
19- مانتو سفیده 
20- حضار گریان کاپی 


خب دیگه بسه، خیلی زیاد شد، همون بهتر که ما ازین حرکات نزدیم، و الا سر قفلی اینستا رو باید به ناممون میزدن :| بقیه میرفتن تو افق گشت و گذار...

با توجه به اینکه امشب شب یلداست و کریسمسم نزدیکه، دوتا عکس دیگه هم میذارم.
 تو این پست دیگه از تلطیف خبری نیس، با رعب و وحشت :| تموم میشه این پست :))


اگه یادتون باشه یه مدت بر اساس علاقه دو جانبه حافظ و بایرام، به این نتیجه رسیده بودیم که اگه تناسخ درست باشه، بایرام همون حافظه...
اینم سندش :|



البته با توجه به اینکه ریش بایرام هرچقدرم بلند شه، مسلما به این خوش فرمی :||| نمیشه، عکس دیگری در دست احداثه که بعدا جایگزین این عکس میشه



[ یکشنبه 30 آذر 1393 ] [ 18:53 ] [ النا ]
نظرات
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام turtle

چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنین؟ به من نیومده پست بذارم؟
یادتونه وقتی هر روز هر روز پست میذاشتم چقدر نق میزدین که عادت ندارین؟ الانم که پست نمیذارم باز شاکی میشین و کاملا زیرپوستانه :| تیکه میندازین. شما به من بگین فازتون چیه (آیکون میرزا) اگرم توقع حد وسط دارین، باید بگم منم مثل تمام مسئولین کشوری :| حد وسط اصلا تو مرامم نیس

خب حالا بریم سر اصل مطلب ... آقا آقا چرا آیکون حجب و حیا میاین؟؟؟ این اصل مطلب ازون اصل مطلبا نیس که... دوباره دو روز :| پست نذاشتم، رفتین فیلم ایرانی دیدین؟؟؟

ما هفته پیش برای مسابقات چهارجانبه رفتیم خانه والیبال ازونجا که 4 تیم حاضر در مسابقات تیم های چکاوک خیزی نبودند. در سالنی خلوت با آرامش تمام، دور هم  گپ زدیم و هر از گاهی مرحمت فرموده و نیم نگاهی هم به بازی انداختیم

ما برای بازی سایپا و آلومینیوم رفتیم، دو تیم گولو و دوست داشتنی و ازونجا که بازی پنج گیمه شد، نتونستیم بازی شهرداری تبریز و میزانم ببینیم. فقط گرم کردنا و چند پوئن از ست اولشونو دیدیم.

درباره مسائل فنی چیزی نمیگم، چون مسابقات چهارجانبه قبل از لیگ بیشتر برای تو جو مسابقات قرار گرقتن بازیکن ها و آزمون و خطای تاکتیک ها و یه سری ارزیابی های دیگس که خود مربیا ازش سر در میارن و نمیشه از روی نتایج و یا عملکرد تیم ها در چنین مسابقاتی نظر داد (البته مدیونین اگه یه درصد فکر کنین این سکوت اختیار کردنم صرفا به این دلیله که بازیو درست ندیدم )

ازونجایی که میدونم بچه های هنر دوست اینجا، در عطش دیدن آخرین شاهکارهای هنر عکاسی دارن میسوزن، میریم سراغ عکسا...

راستی قبلش اینم بگم که همون معدود تماشاگران هم یا بازیکن بودن، یا نسبتی با بازیکنا داشتن، یا اشتباهی اومده بودن :))
مثلا یه پسربچه بامزه برای اینکه خانوادشو تو سالن نگه داره، هی میومد سمت خانوما برای خانوادش توضیح میداد که این مسابقهه خوب نیست، مسابقه بعدی اون مسابقه اصلیس، اما آخر مسابقه سایپا و آلومینیوم کشف کرد که مسابقه بعدی میزان با شهرداری تبریزه، در حالیکه جناب معروف :| تو شهرداری ارومیه بازی میکنه، موقعی که اومد این نکته رو به خانواده بگه، قیافش خیلی بامزه بود. برای اولین بار دلم برای یه بایرام ستا سوخت :))

حالا عکسا :

اولین عکس مخصوص یکی از بچه های وبی :*



صرفا از روی ریشش تشخیص دادم منصور زادون هستش

البته تو این بازی دوبازیکن دیگه ای هم که اهالی وبی :* دنبالشون بودن رو پیدا کردیم

اولی آرش کمالوند که سایپا وفادارانه به پاش نشست (یعنی روزی رو میبینم که تیم سایپا رو به خاطر این کاراش میبرن ماه عسل)



آرش کمالوند، محمد عمده غیاثی و کنستانستین میتو
mitev رو که یادتونه؟ همون پاسور آلومینیوم  که ما به مدت طولانی فکر میکردیم mito تلفظشه... الان بازیکن سایپا شده :)
نمیدونم نجفیمون :| کجا رفته


اینم بازیکن دومی که هر ازگاهی یکی اینجا حالشو میپرسه:


عکس بعدا گذاشته میشه
(قرار بود عکس آرش صادقیانی اینجا گذاشته شه که متاسفانه من (نازنین) هم عکسی ازش ندارم:| اینجا وبی:*ه و هر چیزی ممکنه پس بیاید از قوه تخیلتون استفاده کنید و فرض کنید آرش صادقیانی عکسش اینجاست:|)


با اینکه بازی سایپا و آلومینیوم دوستانه بود و این دوتا تیمم خیلی اهل شلوغ کاری و اعتراض نیستن، اما هر دو تیم به شدت اعتراض میکردن...
لازمه بگم داور، یزدان پناه بود؟





اینم تصویری از دکی
اولش درباره این صحبت میکردیم که پیکان به این نتیجه رسیده که حالا که نمیتونه مثل بقیه تیما تو نقل و انتقالات با خریدای خفن بترکونه، میتونه با فروش یه سری بازیکن تیمای دیگه رو بترکونه
اما بعد دیدیم نامردیه درباره خرید جدیدمون اینجوری بگیم، لذا اومدیم با دید منصفانه تری دربارش صحبت کنیم، گفتیم خدایی سرویسای مطمئن و خوبی میزنه.
آقا بعدش همینطور سرویس بود که خراب میکرد.
ناگفته نماند چشم ما هم مثل چشم محتشمیان اصلا شور نیست




این عکس صنوبری رو صرفا گذاشتم، برای یادآوری اهمیت نیم سانت ها در زندگی

حالا یکم بریم رو سکوها



اون آقای کم مویی که ردیف جلویی ظریف نشسته همون لیدر سایپاست که البته مسابقات کشتی و فوتبال و.. هم میره.




دوتا گنبدی خوب کنار هم (میکاییل تاجر و ادریش دانشفر)
کنارشونم علیرضا بهبودی هستش، کنار تصویرم که فرید با شلوار رویت میشه





اینقدر این پست رو دیر گذاشتیم که یادم رفت اسم اینا چی بود :| توقعم که ندارین با دیدن عکس یادم بیاد؟
فقط سامان فائزی و سجاد دهنوی رو یادمه.
این سجاد همون اول اومد با سختی و مشقت فراوان همچون صخره نوردی خبره :| خودشو به اون بالا رسوند و این حرکت نابخردانش :| باعث شد هر کدوم از بازیکنا که وارد میشدن اون سختی ها :| رو به جون بخرن برن بالا سلام علیک کنن، برگردن پایین :|
اما دیگه آخرسر عده ای همون بالا موندن :)



گفتیم حیفه از بازی آلومینیوم بگیم و از گرد هم آیی مثلث مظانین چیزی نگیم :|
فرهاد سال افزون، معین رحیمی و بهزاد حیدرشاهی به همراه آرمین تشکری
 
بازیکن بندر که دکتر شبان پارسال با سوتی بازیکن خارجی حماسه آفرید :))
 


اینم از شاهکار لباس های بازی:| یعنی اگه باهم هماهنگم میکردن نمیتونستن همچین لباسای یک دستی بپوشن:|
لازم به ذکره تا الی رسید من ازش پرسیدم سریع بگو کدوم تیم توئه (با توجه به یکی بودن لباساشون:|) و الی نشون داد
یه سایپایی اصیله و بدون لحظه ای درنگ تیمشو نشون داد :')

مهدی مهدوی و رحمان داوودی هم همین بغل گوشمون:| نشسته بودن ولی با توجه به گرم صحبت بودن مهدی با مسئولان باشگاه میزان (که با توجه به سابقه اعتراضی میتی داشتیم میگفتیم حتما داره میگه در سفرهای بین شهری خانوادمونم همراهیمون کنن:|) و گوشه گیری:| رحمان نشد ازشون عکس بگیریم، ولی گفتیم خبرشو بدیم نگران نشید :|

من (النا) پیدا کردم عکسشو (هماهنگی تیم مدیریت :| چی میگه؟)



عکس های ویژه

تو راه پله خانه والیبال، کلی عکس از قهرمانای والیبال زدن، عکسا خیلی زیادن، من از تک تکشون عکس گرفتم، حتی تک تکشونم دورشونو بریدم و سایزشونو کوچیک کردم که بذارم، اما بعد حس کردم کار بیخودیه، حالا بعدها به فراخور موضوعات مرتبط شاید ازین عکسا استفاده کردم.

اما یکی دوتا از عکسا رو که از افرادیه که شاید فراموش شده باشن، رو میذارم.




محمد سلیمانی یه زمانی یکی از بهترینامون بود :)

اگر احیانا کسی ازش خبری داره بگه ... (آیکون wanted)

راستی داشتم دنبال یه خبری میگشتم اتفاقی به یکی از مصاحبه های قدیمی سلیمانی رسیدم، مصاحبهه چیز خاصی نداره، اما لینکشو میدم شاید دلتون خواست یه چرخی تو اون وب بزنین.

مصاحبه محمد سلیمانی




مرحوم میکاییل یلمه خرداد 83 وقتی بعد از مسابقات کشوری تیم امید برمیگشت به گلستان، بر اثر حادثه رانندگی، در سن 21 سالگی، به رحمت خدا میره...
البته این عکس یکم مشکوکه، من سرچ کردم عکسایی که از اون خدابیامرز پیدا کردم این شکلی نبود.
این عکس بیشتر شبیه میکاییل تاجره





تلطیف فضا



علیسان بهبودی و همایون مصطفی وند


علیسان  13 روی لپش 



[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 23:56 ] [ النا ]
نظرات

سلام به اهالی گل وبی:*

اول یه خسته نباشید  همه بگم بابت 6 ماه فعالیت مستمر ورزشی:| و پوشش دادن لیگ جهانی، بعد بازیای آمریکا، جام قهرمانی قاره ها و اوجشم بازیای آسیایی :) دیدن این بازیا با شما لذتشونو صدچندان کرد  بعدم تبریک بابت قهرمانی و مدال طلای بچه ها :)
خبرنگار اعزامی ما به لهستان این سری خیلی بی میل و کم کار بود برای همین یکم:| دیر گزارش کار:| داد بهمون و از اونجا که کشور خودش توی رقابتای خیلی حساس داشت میرفت بالا بیشتر حواسش به تیم خودش بود ولی بازم از تیم ما غافل نشد :) 
البته شما خبرنگارمونو میشناسین چون 2 سال پیش وقتی تازه وبی:* تاسیس شده بود اولین فعالیت اینترنشنال:|ش رو با گفتگو با این دختره شروع کرده بود که سال 2012 توی جام وگنر لهستان پرچم ایران رو کشیده بود و رفته بود با بچه ها صحبت کرده بود. و اینم باید متذکر شم که دختره خبرنگار خلف وبی:*ه چون کلا علاقه ای به بایرام نداره و هم اون موقع خیلی از کاپی میگفت هم الان پرسید چرا کاپیتان قبلیتون (گریه حضار) همراه تیم نبود؟ :) مثه بچه های ما هم طرفدار تیماییه که ازشون انتظار کمتری نسبت به بقیه میره ولی شگفتی ساز میشن ... کلا بچه کف وبیه :))
 
خبرنگارامون:| تو جام وگنر :)
 
من سوال جواب هامونو براتون بازگو میکم:
* یادته بازی های 2012 وگنر با پرچم ما رفته بودین ورزشگاه و کلی با بچه های ما عکس گرفتین و عکساتون اینجا حسابی طرفدار پیدا کرد و سرش بحث شد؟
** آره یه عکس جالب از صفحه فیسبوک شما از عکسم با بازیکنان ایران دارم که زیرش کلی حرف های بامزه زده شده بود. من اول نمیفهمیدم چرا انقدر کامنت میدن و چی میگن ولی یکی برام ترجمه کرد و واقعا بامزه بود (اونیکه ترجمه کرده قطعا عرق ملی نداشته:| چون آبروی ایرانیارو برده :)) امیدوارم حداقل چرت و پرتای مردم رو دقیق ترجمه نکرده باشه:)) ) اون زمان اوقات خوشی رو سپری کردم.
* کدوم عکس؟
** عکسم با فرهاد قائمی. خوشحال شدم که امسال هم با اون مدل خاص سرویسش در کشور ما بود (مدل سرویس فرهاد حسابی جهانی شده :") )
* همه بازی های تیم مارو دیدی؟
** بله ایران تیم مور علاقه من بعد از لهستانه همه بازی هاتون رو زنده دیدم ولی فقط یکیش رو از نزدیک دیدم که بازی با لهستان بود و به خاطر لهستان طرفدار ایران نبودم. تیم های مورد علاقه من خیلی کمن اما ایران رو واقعا دوست دارم (کلا خیلی منت میذاشت :)) )
* امسال عکس بحث برانگیز یا حاشیه ای از تیم ما نداری؟
** نه من بازی هارو بیشتر از تلوزیون دیدم شرایط جام وگنر هم با جام قهرمانی جهان فرق داره الان استرس بالاست و تیم ها دوستانه بازی نمیکنن و ما حسابی سرگرم تشویق کشور خودمون بودیم. میزبانی جام قهرمانی جهان نمیذاره زیاد به حواشی فکر کنیم. ولی در جام های دیگه مخصوصا دوستانه خیالمون راحت تر از این بازیهاست.
* آهان مرسی. از اون سالی که در کشور شما بازی های وگنر رو داشتیم تا الان تیم ملیمون خیلی پیشرفت کرده بازیکنامون خیلی بهتر شدن. نظرت راجع به بازیکنامون و تغییراتشون چیه؟
** از اول هم تیم خوبی داشتید پیشرفت خوبی هم کردید ولی بازیکناتون یه مشکلی دارن که بعضی موقع ها بی دلیل تنبل میشن و خیلی آدمو نا امید میکنن.
* :)) خودمونم تعجب میکنیم بعضی اوقات بازیو ول میکنن.
** آره اگه تمرین فکری بیشتری داشته باشن بهتره. نمیدونم مشکلشون چیه؟ (مثکه حسابی حرصش داده بودن =)) )
* امیدوارم درست بشه. 
** منم امیدوارم. درهرحال من دوستان ایرانی زیادی اینجا پیدا کردم. ما اینجا از زنان ایرانی حمایت میکنیم (نفهمیدم منظورش خانومای ایرانیه تو لهستانه یا خانومای توی ایران که نمیتونن برن ورزشگاه)

دیگه اینجا کلی ازش تشکر کردم و خدافظی کردم. حالا بریم سراغ خبرنگار دیگمون که کم سن و سال تر از این یکیه و کلا خیلی هیجانزده بود :)) میشه گفت یه جورایی چکاوک محسوب میشد:| این دختر دومیه خیلی زرنگ بود من خودم میخواستم از اون آمار بگیرم، اون آمار بازیکنارو از من میگرفت اصنم فکر رگ غیرت ما نبود  منم اولاش داشتم واسش تعریف میکردم بعد گفتم دختر تو چقدر ساده ای ممکنه این بره تو وبیشون پست بذاره برن تو نخ بازیکنای ما، دیگه بیخیال شدم :|
اول بگم این دوستمونو از یکی از پیجای خارجی والیبال پیدا کردم. یه دختر ایرانیه زیر پست تیم هایی که به جمع 6 تیم پایانی رسیده بودن نوشته بود فینال ایران - روسیه میشه، بعد یه پسر برزیلیه اومده بود گفته بود چطور شما خودتونو در حدی میبینین که بگین میرسین فینال؟  ایران تو بازیایی که برده یا بهش رحم شده (یعنی دست کم گرفتنش) یا شانسی بوده  بعد این دختر لهستانیه خطاب به برزیلیه نوشته بود چرت نگو :| من بازیشونو از نزدیک دیدم اونا فوق العاده جوون و هماهنگ و با برنامن :) منم بهش مسیج دادم که کدوم بازیو دیده (یعنی رو هوا زدمش:|) اونم گفت بازی با ایتالیا رو دیده. به خاطر تیم ایتالیا رفته بود ورزشگاه ولی بعد از چند دقیقه طرفدار ایران میشن خودش و دوستاش (ثبات چی میگه؟ :|) و انقدر تشویق میکنن که صداشون دیگه در نمیومده:| بعد گفت خیلی ناراحت شده که دیگه نتونسته بازیای ایران رو بره. گفت ایران باعث شد حواسش از ایتالیا و آمریکا تیم های مورد علاقش پرت بشه و با حذف اون 2تا تیم بعد از لهستان به شدت طرفدار ایران بودن و دوست داشتن فینال لهستان - ایران بشه و نمیتونستن برای قهرمان تصمیم بگیرن (عرق ملی چی میگه؟:|)
بعد دیگه زد تو حاشیه گفت شماها همتون موهاتون مشکیه؟ :)) گفتم مو مشکی زیاد داریم تو ایران بیشتریا مشکیه موهاشون، گفت جذابترین مردا برای لهستانیا مردایی با موهای خیلی مشکی هستن و موی مشکی بازیکنای ما تمرکزشونو از دیدن بازی پرت میکرده  برای همینم تیم ملی ایتالیا و آمریکارو خیلی دوست داره. 3 تا بازیکن مورد علاقشم مت از آمریکا و لاندا از ایتالیا و شهرام از تیم ما بود (یعنی نظرش 100٪ ظاهربینانه بوده :)) ) ... دوستشم سیدو خیلی دوست داشت منم گفتم اتفاقا این 2 تا خیلی باهم صمیمی هستن. چندتا عکسم از گلبو و ترمه اینا براش فرستادم کلی کیف کرد احتمالا با خودش فکر میکرده داره سکیوریتی شکنی میکنه:| اصلنم از بازیای آسیایی خبر نداشت خیلی خوشحال شد فهمید قهرمان شدیم :) آخرم تیر خلاصو زدم و عکس جدید شهرام و سوگند تو اینچئونو براش فرستادم اونم رفت تو افق لهستان محو شد :)) احتمالا الان تو وبی:* لهستانیا عزای عمومی اعلام شده :|
میدونم ذهن همتون مشغول اینه که آیا از بایرام چیزی گفت یا نه؟ باید با کمال تاسف برای چکاوکا اعلام کنم هم خبرنگار اولیمون هم دومی به طرز غریبی بایرامو نادیده گرفتن 
فکر کنم این دختره از بازی ایتالیا - آمریکا عکس داره گفتم برام بفرسته اگه داشت، اگه فرستاد و به درد میخورد (و مت اندرسون توش بود:|) به همین پست اضافه میکنم :)
ایشالا 3شنبه بازیکنامون از اینچئون برمیگردن و لیگ جذاب و هیجان انگیزمون شروع میشه و دوباره تو کامنتینگ کل کل و هیجانات باشگاهی وارد میشه :)



عکسدونی: (البته با اومدن اینستا و اینکه همه عگسا در دسترسه عکسدونی ما هم از کار افتاد:| ولی شما اگه دیده بودین به روی خودتون نیارید )
از لیگ شروع کنیم، ترکیب بیشتر تیم ها هنوز معلوم نیست برای همین لیستشونو نمیگیم (آخه لیست تیما الان تو دست ماست:|) اما تنها تیمی که ترکیبش تقریبا مشخصه و اردوی خودشونم شروع کردن تیم متینه که بی سر و صدا بازیکن گرفت و شروع کرده به تمرین. ترکیبشم پیکان سابق + چندتا بازیکنای متین و مربی کالست :| 


دلمون واسه حاجی سابق تنگ شده بود @:"') باید بگیم دوباره بیاد در قسمت تدارکات وبی:* :|
عطایی چه صورتو صفا داده :|


امشب تولد میرزا بوده و کلی بهش تبریک میگیم
باز هم تولدی دیگر و داستان تکراری کیک تک نفره ای که معلوم نمیشه کی میخورتش؟ تازه همیشه نصفشم به سر و صورت طرف میمالن :|
جانم گلبو 


علیرضا کرمی در خیابان تهران در شهر سئول که فکر کنم همه داستانشو بدونن :)


undefined

گلبوووو  در حال ترکوندن بادکنک تولد میرزا :))
میتی چه ترسیده :))


اینم تلطیفمون از پسرای گل فرهاد نظری افشار ... امیر محمد خیلی بزرگ شده ماشالله 
این فسقلی هم پسر دوم فرهاد نظریه 

فیلم کامل اهدای مدال از دوربین تماشاگرا هم که خیلی کامل و خوبه بعدا به پست اضافه میشه.



[ یکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 01:20 ] [ نازنین ]
نظرات
سلام

والا از خبرنگاز اعزامیمون خبری نشده....
صرفا این پست رو گذاشتم که حداقل مسابقات اینچئون از مسابقات لهستان جدا شن...
هرچند مسابقه اول اینچئونم تو اون پست گزارش و تحلیل شد :)

فیلما و مستندا و... مربوط به والی هم که تو دکده ورزش هست...



[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 11:43 ] [ النا ]
نظرات
سلام
به دهکده والی خوش آمدید. اگر قبلا با ما آشنا بودید که هیچ، اگر به تازگی با ما آشنا شدید باید بگم که اینجا یکی از عجیب و غریب ترین اجتماعات مجازی (برای ما حقیقی) نه تنها ایران، بلکه کل جهانه. رفت و آمد به این دهکده برای همه به خصوص کنکوریا و اونایی که زیاد درس و کار دارن اعتیاد آوره. اینجا آدم بد نداریم، حرف بد نداریم، توهین نداریم، کسی از دست کس دیگه ای ناراحت نمیشه، کسی رو از یاد نمیبریم، حال بد نداریم، حتی غلط املایی هم که برای ادبیات بد محسوب میشه نداریم :)) کلا کلمه ی "بد" اینجا منسوخ شده ...
اینجا دهکده ی اعتداله، یه فیلتر داره که وقتی آدما از توش رد میشن کلی فرق میکنن. نمونش کسی که با اون حالش:| اینجا حاجی شد، کوسه ای که گلی شد، آدم خشن و بد اخلاقی که اینجا به اعتدال رسید و چه بسا:|- از اونور بوم افتاد، آدمی که هیشکی نمیشناختش و معروف شد و ... و همه عیبا پوشیده شد و آدما خوب شدن ... چون ماهیت دهکده اینه که بدی توش نمیمونه و مردم اینجا همه چیو واسه خودشون با فیلتر وبی به خوبترین حالت ممکن میرسونن :) اینجا دسته جمعی میخندیم، همدردی میکنیم، دعا میکنیم و بعضی اوقات هم گریه ... اینجا دست رو هر موضوعی میذاریم جهانی میشه:| کلا اینجا همه چیز خوبه و در کل "ما خوبیم". بله "ما خوبیم" شعار ما و دهکدمونه :| چون ما واقعا خوبیم :) بعضی اوقات دور هم جمع میشیم و ما خوبیم رو به عنوان های مختلف بیان میکنیم. ولی این چند روزی نشستیم و ریشه یابی کردیم که چرا ما خوبیم؟ چرا اینجا دور همیم؟ چرا بدون اینکه همدیگه رو دیده باشیم یا چیزی از هم بدونیم انقدر همدیگه رو دوست داریم؟ چرا همدیگه رو قضاوت نمیکنیم؟ دروغ نمیگیم؟ غیبت نمیکنیم و داریم بدون این چیزای بد زندگی میکنیم؟ چرا آدم های مختلف از جاهای خیلی مختلف با فرهنگای خیلی متفاوت و حتی دین ها و اعتقادات و سن و سال متفاوت اینجوری با هم در بهترین حالت ممکن زندگی میکنن انقدر همو دوست دارن؟ چرا این اجتماع عجیب و غریب همینجوری داره به حیاتش ادامه میده؟ و هزاران چرای خوب و دوست داشتنی دیگه ... دلیل اینا همونطور که همه ی ساکین دهکده میدونن یه چیزه: چون "الی خوبه" :)
الی کیه؟ النا مدیر دهکدست که یه روز اومد و اولین کلنگ اینجا رو کوبید و با تفکری شروع کرد که توی توضیحات وبلاگ نوشت: "سلام بر بروبکس والیبالی. اینجا یه دهکده والیبالیه، یعنی میخوایم وبمون صمیمیت و صفای یه دهکده داشته باشه و موضوع اصلیمون والیباله. امیدوارم همگی در این وب لذت ببریم :)"
و جمله به جمله ی توضیحاتی که نوشته بود، حتی لبخند آخر نوشته :) به حقیقت پیوست ...
النا، من و بچه های وبی:* دیروز که نبودی نشستیم تو حیاط وبی:* و با هم دیگه مشورت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که همونطور که قبلا هم بهت گفتیم این بارم من به نمایندگی همه این مهم:| رو به تو بگم
با اینکه خیلی اوقات تو این سالها ممکن بود خودت ناراحت باشی، خسته باشی، کلی درد دل داشته باشی و حالت خوب نبوده باشه اما محکم اینجا بودی و دل ما به "پاسخ النا" خوش بود، به خاطر همه لبخندایی که به لبمون آوردی، به خاطر دوستی های عمیقی که به وجود آوردی و هیچوقت نمیتونیم به خاطرش به اندازه کافی ازت تشکر کنیم، به خاطر اینکه خیلی اوقات به درد دلمون گوش دادی، بهمون مشورت دادی، حالمونو خوب کردی و به معنای واقعی کلمه یه "دوست" بودی ازت مچکریم :)
امروز که روز تولد توئه قطعا اونیکه به تو زندگی بخشید هم خوشحاله، چون باعث خیلی چیزای خوب شدی. شاید الان برای هممون عادی شده باشه ولی پا گرفتن این دوستی ها کار هر کسی نبود. اگه وقتایی اینجا ناراحت شدی، خسته شدی یا فکر کردی نمیتونی ادامه بدی ولی به خاطر ما موندی ممنونتیم. 
مرسی به خاطر اینکه بودی ... مرسی به خاطر اینکه هستی و مرسی به خاطر اینکه خواهی بود ...

بهترین مدیرگولوی تمام دنیا ... "تولدت مبارک"



[ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 21:15 ] [ نازنین ]
نظرات
عنوان پست چی میگه؟ :|
سلام 
ببخشید بابت تاخیر در پستی که 2 هفتست حاضر و آماده داریمش :| از اونجا که ما باید:| بچه هارو از ب بسم الله تا لحظه آخر دنبال میکردیم، این آخرین گزارش خبرنگاران اعزامی:| ما از لیگ جهانی 2014 ه ... امیدوارم که از عملکرد پک لیگ جهانی 2014:| راضی بوده باشید :||| همونطور که میدونین بچه ها با شایستگی چهارم دنیا شدن و پاسورمونم بهترین پاسور جهان :)
فردا هم ایشالا بچه ها راهی آمریکا:|- میشن تا در مسابقاتی که با آمریکا دارن در شهر لس آنجلس شرکت کنن ...

گرازش فرودگاه رو Zahra.daisy  برامون فرستاده و بسیار کار خطرناکی کرده چون اگه یادتون باشه با توجه به جمعیتی که اونروز رفته بود فرودگاه ممکن بود بلایی سرشون بیاد یا کیبوردم خورد زیر دست و پا له بشن :| کلا نوشته و عکسا و همش کار خودشه :) (حضار خطاب به ما: خسته نباشید:|)

اول بسکتی ها میان و قاعدتا بسیار سوژه دست خبرنگاران ما میشن :)) این گزارش برای بعد از اومدن تیم ملی بسکتبال با کاپ آسیا و رسیدن بچه های والیبالمونه:
ما همون جا تو سالن اصلی منتظر والیبالی ها بودیم، قرار بود پرواز ساعت یک و بیست بشینه که نشست ولی تا ساعت دو هیچ خبری ازشون نشد که بعد متوجه شدیم اون ها از سالن تشریفات می یان :|
رفتیم سالن تشریفات، خیلی شلوغ بود. جلوی درب اصلی یه تونل از هوادارها تشکیل شده بود، همه منتظر که یکی از در بیاد بیرون که بهنام محمودی تازه از راه رسید و رفت تو (بهنام لامصب خستگی ناپذیره ) البته قبلش یه سری باهاش عکس گرفتن، بعد خبرنگارها و عکاس ها اومدن بیرون. دیگه همه منتظر والیبالی ها بودن و دائم بوق می زدن و دست و تشویق و حسابی جو جالبی شده بود که یهو فرهاد نظری از در اومد بیرون (زهرا نشون داد شاگرد خلف مکتب وبی:*ه که همون اول نظری رو دید :') ) چکاوک های جلو در نشناختنش ولی دختر پسرهایی که عقب بودن شناختن و دخترا سریع رفتن برا امضا و عکس و پسرها هم با فریاد نظری خیلی مردی و نظری یه دونه ای حسابی تشویقش کردن (باریکلا به پسرا واقعا :) )
بعد هم برادر فرهاد قائمی اومد که انقد شبیهش بود همه فکر کردن خودشه و ریختن سرش:| بعد که فهمیدن برادرشه که ولش نکردن :)) کلی از شباهتش ذوق کردن ودوباره ریختن سرش برا عکس:)) (این عده از مردم هم الان جزو مردم گم شده محسوب میشن :|)
حالا تو این شلوغی دائم مسئولین سالن می یومدن بیرون و می گفتن از این در نمی یان از در بغلی می یان (دقیقا کاری که تو خانه والی بین در اصلی و در بوفه میکردن:| فکر میکنن میتونن چکاوکارو با این روش دست به سر کنن، ولی سخت در اشتباهن، طرفدارا به شدت ساماندهی شدن به صورت ذاتی:|) سمت راست در اصلی با فاصله دوتا در بود که به اونجا اشاره می کردن، همین موقع میثم جعفری اومد تند تند توضیح داد که سمت چپ پارکینگ هست، ماشین ها رو از اونجا می یارن می یان جلو این درها سوار می کنن، اول و اخر هم همه رو می بینید.
جمعیت سه دسته شد:| بعد یهویی و خود جوش یه عده از دخترا می دوییدن به سمت یه در دیگه بعد دوباره یه عده می دوییدن به سمت در بعدی:| پست ها رو عوض می کردن:/ یه عده هم هول می شدن:| وضعی شده بود :))) 
ما هم بی خیال رفتیم یه گوشه نشستیم گفتیم هرجا صدای جیغ بیاد یعنی اونجان (بچه های وبی:* همیشه خستن، خسته :)) ) یه سری از دخترا هم دیدن ما بی خیال و دوربین به دستیم فکر کردن ما خبرنگاریم اومده بودن از ما امار بگیرن :)) تو این حین ماشین های بازیکنها از پارکینگ درومد ... دایی کوروش (من دایی علی رو می شناختم ولی چند وقت پیش یکی از بچه ها عکس پیج این اقا رو داد گفت دایی گلبو هست) با ماشین اومد و گلبو هم کنارش نشسته بود و باتعجب به جمع نگاه می کرد 8:|
فرهاد نظری اومد که هوادارها پیاده اش کردن و مشغول عکس و امضا شد و یه خانومه بهش می گفت تا من همه عکس هام رو ننداختم نرو، اونم گفت چشم :) 
نظری گولوگی:| رو به حد اعلا رسونده :")
سال افزون هم اومد (سالی پاچه خار همه ماشینها رو بردن جلوتر که بازیکن ها اومدن بپرن تو ماشین. دیگه جریان خروج بازیکن ها شروع شد (یا اففض:|) هر کدوم از یه در میومدن، صدای دست و جیغ و سوت می رفت بالا:|  دور هر کدوم هم تا شعاع دو متر پر هوادار بود ... یه سری ها زود دورشون خلوت شد مثل علیزاده و میلاد عیبادیپور و آرمین تشکری که رفتن ته خیابون ولی باز تک تک هوادارها دنبالشون رفتن ...
 (آیکون تیکه انداختن به ورزشکار مملکت :|)
چندتا سوار یه ماشین شدن ورفتن. میرزا اومد امضاها رو داد و رفت پارکینگ خانواده رو سوار ماشین کرد که بره ولی اونجا هم ماشینش رو نگه داشتن و سرهاشون رو می چسبوندن به در ماشین و عکس می نداختن (=)) مردم واقعا عالین)
مصطفی وند که داشت در می رفت ولی چندتا پسر تونستن بگیرنش ولی بازم زود رفت. یه سری ها در رفتن مث میتی یه کم عکس و امضا و بعد دویید سمت ماشین و گفت بذارید برم پیش دخترم و مردم هم سریع دورش رو خلوت کردن و سریع گلبو رو بغل کرد و رفت تو ماشین.
میتی در حال دویدن به سمت گلبو :)


امیر هم نسبتا سریع رفت، کلی امضا داد و انقد برخوردش خوب بود که تمام هوادارها داشتن از اخلاق خوبش می گفتن :) فرار امیر جالب بود :)) اول یهو از جمعیت دویید بیرون رفت روبروشون وایساد، مردم هم متعجب تا خواستن برن سمتش بلند گفت به خدا منتظر منن و باید برم و بای بای کرد و دویید و همه هم کلی به حرکتش خندیدن (یعنی ببینین چقدر این ورزشکارا فکرشون مشغول کشیدن نقشه فرار میشه :| حالا این امیر بود همه خندیدن، اگه میر بود جمعیت نعره زنان و جامه دران میدویدن دنبالش :|)
رضا زینال هم معلوم نبود اونجا چیکار می کرد:| هی می رفت می یومد بنده خدا هیچ کی هم متوجه اش نشد:| بعد دید من شناساییش کردم ذوق کرد یه لبخند زد :)) (از چکاوکا بعید بود رضارو نشناسن و سوالات شخصی راجع به معروف ازش نپرسن، هرچی باشه پرسونال ترینرشه:|- ... چکاوکا کم کاری کردنا :|)
تو این شلوغی ما رفتیم از آنالیزورمون پرسیدیم کواچ نیست، تا اومد جواب بده میثم عین فنر:| پرید گفت نه نیومده ولی دستیاراش هستن :) اون بچه (انالیزور:) ) هم گفت نه و ما هم بهش خسته نباشید گفتیم و اومدیم :) 
اما مظلوم ترین فرد اردو سید بود، مصدوم بود و یه اقای جوونی کمکش می کرد تا سطح اتکای مناسب رو براش فراهم کنه (آیکون استاد:|) تنها کسی بود که هیچ که دنبالش نیومد و ماشینش هم تو پارکینگ بود و از شانش از دورترین در نسبت به پارکینگ هم درومداقا این بچه تا پارکینگ راه رفت و امضا داد و لبخند زد (گلبم درد گرفت :"| همه که مثه بایرام فدایی:| ندارن، باریکلا سید:)‌ ) ولی داشت از خستگی غش می کرد ... نزدیک پارکینگ دورش خلوت تر شده بود، یه اقای میانسال بامزه ای یه شعر بامزه می خوند و هوادارها هم در جواب می گفتن سید محمد موسوی :) سید بیت اول رو شنید زد زیر خنده :)) یه اقاهه هم گفت خسته نباشی سید، من داشتم عکس می نداختم گفتم دو دقیقه دیگه که اینجا غش کرد دیگه خسته نیست :)) بعد سید خندید گفت نه، باز بی حال عکس انداخت ... (مصدومم بود بنده خدا، منکه از الان جزو طرفداران سید خوش اخلاق تیم ملیم :") (ثبات چی میگه؟ :|) )
سید خسته، سید تنها، سید آقلاده گتدی یادتی (ممنوعه)


سید خندان 
و اما بایرام خان، ایشون اومدن زرنگ بازی درارن ف.س (فرهاد سال افزون) مظنون رو کردن راننده شخصی، فرهاد ماشین رو اورد، سعید شیرجه زد توش:| (ندیدم قبلش عکس و امضا داشت یا نه) ماشین حرکت کرد ... واقعا فکر کردید تونست در بره؟ چکاوک ها ریختن دور ماشین، اول از پنجره امضا گرفتن ،بعد درو باز کردن تا دم پای سعید رفتن تو ماشین:| تو همون شرایط مامورها اومدن گفتن ماشین بره جلو ماشین پشتش منتظره:/ اول سعید به دخترا گفت برید کنار، ولی اونا انگار نه انگار بعد گفت بذارید من درو ببندم بریم جلو بیاید اونجا، دخترا گفتن نه و شما در می ری (یعنی همه شناختنش دیگه ) و که یهو سعید داغ کرد و بدجورو با لحن عصبی و بلند می گفت برید کنار پیاده شم حداقل:/ دخترا هم ترسیدن همه رفتن عقب و سعید پیاده شد و حالا امضا نده کی امضا بده ... (حقش بود خدایی تا سعید باشه زرنگ بازی درنیاره :)) )

مدال آور دوی سرعتم باشی، چکاوکانی از سرزمین پارس:| سریع میگیرنت، بعله بایرام خان 
فرهاد هم خسته شد پیاده شد و اومد روبرو وایساد با خوش خبر صحبت کردن، ما هم پیش اونا وایسادیم. سعید یواش یواش خودش رو به ماشین نزدیک کرد وپرید تو:| فرهاد هم دویید بیاد بشینه پشت فرمون که یهو دخترها شناساییش کردن و گفتن اقای سال افزون عکس و امضا (یعنی چکاوکا کلا به کسی رحم نمیکنن:|) حالا دخترها از سمت راننده هم وارد می شدن و امضا گرفتن:)) ولی فرهاد سریع در رفت و دخترها رو کشید بیرون:| و حرکت کرد :)
 (حالا بچه ها ورژن ما انقد بگو بخند بود که هیچ کی فکر نمی کرد ما مث دخترای دیگه برا استقبال اومده باشیم، چندتا از عکاس ها که به من خسته نبشید هم گفتن:| فکر کردن عکاسیم :) (راضیم ازتون فرزندان خلف وبی:* :') )
دختر عمه منم عامل نصف فشار روانی رو دخترها بود:| یعنی همه دور سید بودن این با یه صدای بامزه و پسرونه:/ داد می زد عادل:| یهو همه توجهشون می رفت اونور و اگه طرف رو ندیده بودن می دوییدن سمتش:| یعنی کل پسرها و عکاس ها به حرکت  این می خندیدن:)) تو عکس خبرگزاری ها هرجا دیدید همه دارن می دوئن بدونید دختر عمه من اسم یکی از بازیکن ها رو گفته (عالی بود این حرکت =)) )
 
من احتمال میکنم این چکاوک آزاری از سمت بچه هامون بوده :)) 

عادل :) (اگه من نمینوشتم نمیشناختین :|)


دانلودکده:
یه فیلمی دنیا:* از اینستا پیدا کرد در راستای پست خیلی خندست =)) دوستان قدیمی وبی:* فیلم یا علی گویان بایرام قزل رو به یاد دارن که میخواست از دست طرفدارا در بره میگفت یا علی یا علی و در میرفت. اینجا سعید معروف بدجوری گیر افتاده بین طرفدارا (زهرا توی شرح پست گفته بود) میخواد بره نمیذارن، استیصال و درماندگی از صداش میریزه =)) مثه فیلم یا علی گویان این چند ثانیه ویدئو هست مه تصویرم نداره ولی حتما ببینینش :))
یه ویدئو جالب و بامزه از یکی از بچه های گنبدی توی فیسبوک فرهاد قائمی منتشر شده بود که این بچه که سنشم زیاد نیست خیلی جالب با ژست سرویس فرهاد قائمی سرویس میزنه و دریافت و اسپکشم خیلی خوبه :) گفتم اگه ندیدین حتما ببینینش عالیه امیدوارم گنبدیا حسابی روش سرمایه گذاری کنن :)


همونطور که همه میدونیم حسین معدنی مربی عزیز و دوست داشتنیمون جمعه فوت شد و داغ عجیبی رو توی دل ما گذاشت. گفتنی هارو توی کامنتینگ گفتیم و نمیخوایم دوباره داغ دلتونو تازه کنیم. فقط میخوام بگم نام حسین معدنی تبدیل شده به واژه ی امید. منکه اسمش رو میشنوم تمام خوشی های والیبال میاد توی ذهنم و این خودش بزرگترین چیزه ...
چند جمله ی قشنگ رو که توی فیسبوک گذاشته بودن میذارم اینجا و امیدوارم بچه ها با روحیه برن مسابقات لهستان و خوب نتیجه بگیرن ...

رفتی جایی که قرار است خانه ابدیت باشد ... ولی بدان خانه ی ابدی تو قلب ماست ...
در تار و پود پرچم ایران است و در قدم به قدم زمین والیبال، مستطیل عشق.
حسین معدنی، نامی که زیر سقف خانه والیبال انعکاس ابدی دارد ...


دوستانی که دنبال فیلم مراسم حسین معدنی عزیز بودید. فردا این فیلم ها در سایت دهکده ورزش قرار میگیره.



[ سه شنبه 14 مرداد 1393 ] [ 21:14 ] [ نازنین ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 20 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

سلام بر بروبکس والیبالی

اینجا یه دهکده والیبالیه، یعنی میخوایم وبمون صمیمیت و صفای یه دهکده داشته باشه و موضوع اصلیمون والیباله.

امیدوارم همگی در این وب لذت ببریم :)

volleyvillage@ymail.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
دریافت کد ابزار آنلاین
گروه مترجمین ایران زمین