تبلیغات
دهکده والی

دهکده والی
 
سلاملکم (این سلام صرفا محض خجالتزده کردن خاطیه و هیچ ارزش دیگری ندارد)


آقا ما دیدیم امسال کلا از لیگ پرتیم، پست قبلیمونم پوسید از بس پا خورد :| گفتیم یادی کنیم از قدیم...
 از چندتا از دوستان نسبتا پیشکسوت خواستم بهمون خاطره برسونن، ولی ازونجا که جمیعا در حالت طبیعی یه نفس میتونیم صدتا خاطره تعریف کنیم اما وقتی ازمون خواسته بشه یه خاطره بگیم، ذهنمون از دل مومن پاک تر میشه، دوستان خاطرات کمی به ذهنشون رسید که بازم جای تقدیر و تشکر داره، چون خودم به شخصه هیچی یادم نمیاد...

همون چندتا خاطره رو میذارم، به این امید که همگی در کامنته ها دوم وار :| خاطراتتونو بگین :)

شیده یه خاطره ای که از یکی از مربیا (آقای حسینی) شنیده بود رو تعریف کرد که دروغ چرا؟ تا قبر آآ... 4 انگشته (آیکون مش قاسم داستان دایی جان ناپلئون) من خودم این آقا رو نمیشناسم.

حالا مهم نیست، مهم خاطرشه که خیلی باحاله :))

آقای حسینی (چون نمیشناسم نمیتونم خیلی صمیمانه بدون آقا صداش کنم یا اسم کوچیکشو بگم و الا میدونین که ما با عمو داور هم ازین حرفا نداریم، کلا آقا و خانوم تو مرام نگارشیمون نیست) مهمون یه برنامه ای بود که می گفت اون موقع ها که بازی میکرده عروسی یکی از دوستاشون بوده ولی اینا کارت عروسی رو گم میکنن و فقط اسم تالار یادشون مونده بوده (این نشون میده مسئله آیزن هاور :| در والیبال این مرزو بوم تاریخچه غنی ای داره) یه شب بلند میشن اب و شونه :| میکنن و صفا میدن (شما یادتون نمیاد، قدیما مثل الان نبود که ملت با یه من ریش نامرتب :|@%# پاشن برن عروسی، اون موقع ها ملت به خودشون میرسیدن) و سه چار نفر بلند قامت میرن تالار مربوطه بعد از نیم ساعت داماد میاد میبینن ای داد بیداد این که دوستشون نیست با شرمندگی بلند میشن بیان بیرون پدر دوماد متوجه میشه ونمیذاره :) 
با هم فکر میکنن که خب حتما فردا شبه دیگه (آخه برادر من بر چه اساسی باید فردا باشه؟؟؟ :|||)  باز فردا شب پامیشن میرن این بار یکیو زودتر میفرستن سروگوش اب بده (آورین چه فکر بکری بعله به اینا میگن باهوش، نه به باهوش نماهای :|- این دوره زمونه ) اونم داداش دامادو میبینه سوت میزنه که بیایین حله باز میرن تو میبینن ای داد داماد یگی دیگس از داداش داماد میپرسن میبینن یکی از فامیلای خانومشه  (هوش و استعداد در طول تاریخ والی هرگز به کار نیومده و والیبالیست جماعت همیشه ناگزیر به ضایع شدن بوده ) کلی بهشون میخنده (صد دفعه گفتم به هم نخندین، با هم بخندین :| ) و میگه عروسی فردا شب همینجاست (جالب بود نمیگفت اونوقت فردا شب اینا به خودشون یه استراحتی میدادن، از پس فردا دوباره جستجوی میدانیشونو ادامه میدادن، شکمشونم سیر میکردن [:)) ) باز پامیشن برن بیرون که نمیذارن و اون شبم شام میخورن و میرن :)))
شب موعود میرسه  (باور نمــــــــــــــــی کنم (آیکون احسان)) اینا شاد وخرسند پامیشن میرن ولی دم در تالار دوتا کارگر هتل جلوشونو میگیرن و صاحب هتل و صدا میزنن که اینا دو شبه الکی میان هتل دعوتم نیستن باز امشبم اومدن =))))))))))))))))
خلاصه با وساطتت داماد اینا رو راه میدن هتل :)))

بعله فرزندان من :| قدیما دوستای طرفم با روش آزمون و خطا عروسی میرفتن نه مثل الان که از دوماه قبل هزارها چکاوک بال بال بزنن که عروسی سوگیه :| حالا من لباس چی بپوشم :|





خاطره بعدی از شیده:

قدیما که تازه برنامه توپ وتور شروع شده بود مجریش خراسانی بود مسابقات لیگو پوشش میداد و تحلیل میکرد که خیلی خوب بود...
یه بار کرده تو یه گزارش از محمد سلیمانی (سلیمانی یکی از بهترین بازیکنامون بود، من یکی ارادت خاصی بهش داشتم، واقعا خوب بود بازیش) انتقاد کرده بود، گفته بود کارش اخلاقی نیست وباید به بازیکن بزرگتر احترام بذاره (گیر دادنای گزارشگر ها و اظهار نظرات بیخود و بیجهت هم سابقه طولانی ای داره)
تو این برنامه خراسانی باهاش تماس گرفت سلیمانی همش میگفت من حرف نمیزنم گزارشگر شما به من گفته بی اخلاق (آیکون نوموخوام) جالبه کلی حرف زد اما میگفت من حرفی ندارم  (همچین والیبالیستای سبزی داشتیم (برگرفته از خانه سبز)، قهر میکردن ولی حرف میزدن) جالب اینه که کرده هم تو استودیو بود و میخندید (چرا میخند؟)
 
یه خاطره دیگه هم بود شیده قدیما تعریف کرده بود اما ازش خواستم دوباره با دیتیل تعریف کنه که بذارم تو پست:

مسایقات نوجوانان اسیا که مهدوی، مقبلی و عندلیب بودن بعد از یه بازی مهدوی و عندلیب اومده بودن استودیو  (یا به قول حمزه استادیوم :| (آیکون علی ضیا)).. که مجریش خراسانی بود اولش مهدی راجع به اینکه بچه شهریاره و والی رو از کجا شروع کرده حرفید اون موقع تو تیم پرسپولیس بود فکر کنم ..
بعد خراسانی شروع کرد به حرف زدن با عندلیب که یهو موبایلش شروع به زنگ زدن کرد عندلیب هول شده بود ناجور خراسانی و مهدوی خندیدن خلاصه چند دقیقه بعدش خراسانی گفت که ظاهرا مقبلی شیطونی کرده و به عندلیب زنگ زده ( اخه اون موقع موبایل کم بود خواستن بگن بچه پولداره حتما)
بعد خراسانی قضیه قهر عندلیب رو تعریف کرد که ظاهرا از نیمکت نشینی خسته شده بوده از اردو قهر میکنه میره اصفهان اخر شب میرسه خونه و باباش همون موقع سوار ماشین میکندش و برش میگردونه اردو خلاصه صبح دوباره ساک به دست میرسه اردو البته با باباش که وساطتت میکنه که راش بدن :)))

وقتی خراسانی این موضوع رو تعریف میکرد عندلیب خیلی خجالت میکشید قشنگ معذب بود زمینو نیگا میکرد...

بعله فرزندان من، اون موقع ها بازیکنا خجالتم میکشیدن ... :)))


شیده  عکس از دوتا خبر قدیمی هم برام فرستاده که جالبن :

لینک دومی




چون عکسه تو لینک مصاحبه ممکنه واضح نباشه، اینجام گذاشتم



حالا بریم سراغ خاطره نهال (یعنی خاطرش مربوط به کی میتونه باشه؟؟؟)

یه بار من با خواهر و شوهر خاهرم و دخترخالم و شوهر و پسرش که خیلی با مزس و اون موقع 7 سالش بود از شمال برمی گشتیم که تو پمپ بنزین نزدیک کرج وایسادیم بنزین بزنیم. یه دفعه پسر دخترخالم که از اینجای خاطره پسرک:) خطابش می کنم و تو ماشین ما بود داد زد لوک، لوک(البته پسرک داد می زد موسوی،موسوی) ما نگاه کردیم دیدیم بعله لوک دو تا ماشین جلوتر از ما داره تو سانتافه کثیفش (البته نیازی به گفتن وضعیت بهداشتی ماشینش نبود، چون بر همگان واضح و مبرهنه که چقدر رو تمیزی ماشینشه حساسه :||| )بنزین می زنه. پسرک گیر داد که می خوام باهاش عکس بندازم فداکارتر از منم نبود دیگه باهاش پیاده شدم رفتیم سلام کردیم و من گفتم واقعا شرمنده من اصلا دوست ندارم مزاحمتون بشم ولی این پسرک خیلی دوستون داره و دلش عکس می خواد لوکم خیلی مهربون گفت چشم فقط بذارین ماشینمو از اینجا بردارم راه مردم بسته نشه رفت جلوتر وایساد و من از لوک و پسرک عکس انداختم. تو این فاصله شوهرخواهر و شوهر دخترخالمم از دور و با تکون دادن سرشون با لوک سلام و علیک کردن (اصلا شرمندش کردن، حالا لازم نبود اینقدر تحویلش بگیرن :||) و به بنزین زدنشون پرداختن (نهایت تحویل گرفتن قهرمان مملکت) بعد لوک خیلی با احترام به من گفت شماهم می خواید عکس بگیرید؟ منم شیک و مجلسی گفتم نه مرسی فقط این بچه عکس می خواست(اینجور مواقع آدم باید در نهایت کلی بازی ، جیغ جیغ کنه بگه مگه خودت خواهر و مادر نداری، برو با عمت :| عکس بگیر، و دوربینو بکوبه تو صورت قهرمان مملکت تا ازین باشعور بازیا دیگه به ذهنش خطور نکنه، والا، اصلا چه معنی داره؟ :|) . بعد یه دفعه پسرک شیطون ما گفت ببخشید من یه سوال دارم شما چقدر تمرین می کنید که سرویساتونو این قدر قشنگ (صورت لوک هر لحظه خندان تر می شد) به تور می زنید؟ (دمش گرم، این پسرک :| ازین به بعد دهوند افتخاری اینجاست :) ) یعنی من داشتم می مردم از خنده و لبمو گاز می گرفتم که نخندم. لوک بیچاره 30 ثانیه هنگ کرد ولی بعد خندید و دست کشید سز پسرک و گفت بیا برو نیم وجبی (این قسمت داستان برگرفته ازین فیلمای خانوادگی ایرانی بود که پسر بسیجیه شوخی میکنه، باباش میگه برو پدر صلواتی و همه خانواده میخندن). بعدم یه نگاه به من کرد، فکر می کرد من یاد پسرک دادم (والا منم فکر میکنم پر بیراه فکر نمیکرد) و گفت با اجازه و سوار ماشین شد و رفت...

نهالم یه مقاله اینترنتی مربوط به 4 سال پیش به داد که مربوط میشه به نظرات مختلف درباره ستکویچ و پارک، جالبه، دوست داشتین بخونین (هرچند من کلا زیاد ازین سبک مخالفتای منتقدینمون خوشم نمیاد)

اینم لینکش

یه مصاحبم از پیمان خان داده، جالبه، این مصاحبه که مربوط میشه به دوران بازیکنی پیمان خان، با مصاحبه های بازیکنای الان خیلیم فرقی نمیکنه، اون موقعم تیم، بهترین تیم تاریخ والیبال بود، مربی خارجی (پارک) دیسیپلین داشت و سختگیر بود و گاهی شوخیم میکرد :| و مربیای ایرانی مخالفش بودن، مشکلاتی مثل سربازی و خروج وجود داشت، پیشنهادای خارجی رد شده زیاد بود و رییس فدراسیون (حاجی یزدانی خرم) خوب و مدبری داشتن و البته تیم پاک بود و بدون صغر سنی :||| فقط یه سری چیزا مثل کلاس های قرآن :| هم داشتن :) در کل مصاحبه باحالیه بخونین:


یه خاطرم دوست نازی تعریف کرده درباره دیدار با ورزشکاران که باحاله:

صبح فردای قهرمانی آسیا توی تهران رفته بودم دكه روزنامه فروشی داشتم روزنامه ها رو نگاه میكردم، یه خانومی هم كنارم بود، من یكی از روزنامه هایی كه تیتر والیبال داشت رو برداشته بودم نگاه میكردم خانومه هم از روی روزنامه توی دست من میخوند و بهم گفت عجب بازیایی كردن خیلی تیم خوبین همه رو شاد كردن، بعد روزنامه فروشه هم كه باهاش آشناییم و سالهاست ازش روزنامه میخریم گفت ولی چه فایده ببینین چندتا روزنامه بیشتر تیتر نزدن بقیش همه فوتباله، خلاصه بحث انتقادیمون گل انداخته بود كه یهو یكی با اشاره به عكس روزنامه گفت عه اینكه منم ... سرمونو آوردیم بالا دیدیم زرینیه داره میخنده، ماهم كلی هول شدیم و بهشون تبریك گفتیم و ذوق كردیم گفتیم گل كاشتید من اون موقع فقط نادی و زرینیو به اسم میشناختم،  به اسم ازش تشكر كردم اونم تشكر كرد و گفت خداروشكر دل مردم شاد شد بعد آقای روزنامه فروشم اومد بیرون گفت حیف دوربین نداریم وگرنه باهاتون عكس میگرفتیم زرینیم گفت عیب نداره حاج آقا من بازم میام هروقت شما خواستی باهم عكس بگیریم (الان انتظار داشتم بگه اشکال نداره من دوربین دارم بیا عکس بگیریم :)) ) بعدم یه روزنامه گرفت و خداحافظی كرد و رفت.


یه خاطره هم یه دوست بندری :| که شما اصلا نمیشناسینش :-----------|  میذارم که مربوط میشه به یکی ازتمرینات تیم آلومینیوم، تو این خاطره اصلا دخل و تصرفی نداشتم (برای دوستان جدید میگم که پرانتزای بنفش، دخل و تصرف :| های منه) از دو نقطه به بعد کلمه به کلمش عین متن اصلیه :


اصلا هیچ مسئولیتى رو راجع به این خاطره ( مظانین :| )  به گردن نمیگیرم من -__- از همین اول گفته باشم بعدا یقه امُ :| نگیرید -__-
تمرین بعد از ظهر ساعت 5:30
مظانین هم، هم اتاقى همدیگه ان در واقع هم خونه ان :| م.ر از خواب بیدار میشه و وسایلش و جمع و جور میكنه آماده رفتن میشه و میزنه از خونه بیرون، میرسه در  سالن با اون قدش با اون سرویساش :| قدم قدم میرسه به داخل سالن و سلام علیك میكنه با بقیه یه هو O__o متوجه میشه كه عاقا جا تر و بچه نیست :| ( جا داره یادى كنم از فرزانه:* اینجا :| ) ف.س كو ؟ ف.س كو ؟ ف.س نیسسسست -___- خونه جا مونده :|
(من واقعا نگرانم در آینده جاى ف.س همسر و فرزاندانش :| و جایى جا نذاره -__- بگین آمیییین :| )
بعد یه ربع میبینن كه بعله ف.س پیداش شد :|
با چشمانى :| خواب آلووود ، تشریف آوردن تمرین ، یعنى حتى م.ر زحمت نداده به خودش این  :| و از خواب بیدار كنه، یا اصلا شاید یادش رفته هم خونه اى هم داره :/ یا بیدارش كرده بیدار نشده خوابش سنگینه :| یا حتى عمدا :|||| بیدارش نكرده و و و و دلایل دیگر :|
خدا میدونه -__-
طى تحقیقاتى باید دلیل این كار سر خوشانه ى م.ر رو جویا بشم :|
تا برنامه اى دیگر جا تر و بچه نیست ( ببخشید خط و رو خط شد :| ) خدا یار و نگهدارتون :))


خود منم دیشب داشتم فایلامو مرتب میکردم رسیدم به عکسا و فیلمام که مربوط میشد به لیگ 90. ازونجا که به مناسبت های مختلف تیکه تیکه تو پستا گذاشتم، نمیتونم دوباره بذارم، اما برای اینکه پست همش متن نباشه عکسم داشته باشه، از رو فیلما چندتا عکس گرفتم...




هی میگن به گونه های مختلف هوادارا :| گیر ندین...
باشه گیر نمیدیم. ولی جان من شما بگین آدم برای امضا گرفتن از یه ورزشکار اونم ورزشکاری در این ابعاد :| از دفتری با تصویر سیندرلا :| و سفید برفی:| استفاده میکنه؟؟؟؟
بابا سفید برفی از اولشم با 7 تا کوتوله بود، با این دراز قامتان، ببخشید سروقامتان کاری نداشت که...
اون یکیم اگه سیندرلا باشه (اصلا سیندرلاست؟ سیندرلا و سفیدبرفی چه ربطی به هم دارن؟) باز به اینا ربطی نداره، حالا اگه از مت اندرسون میخواستین امضا بگیرین به دلیل شباهت به پرنس های دیزنی لند (البته من ازین شباهت چیزی سر در نمیارم، دوستان میگن ما هم قبول میکنیم)
اشکال نداشت ولی واسه امضا گرفتن از ... عه هنوز نمیدونین این دفتر برای امضا گرفتن از کیه؟؟؟؟؟

بیاین، اینم عکسش:




همین عکسای دفترا رو دیده که اینطوری چشم و گوشش :| باز شده دیگه :|


بد نیست بعد از مدتها، یه معمای عکاسی :| مطرح کنم خوبی این معماهای عکاسی اینه که ضمن لذت بردن از هنر عکاسیم:| میتونین قدرت تخیل و حس ششمتونو محک بزنین ...



این صورت نورانی متعلق به کیست؟



خب ازونجا که معلوم نیست چند سال نوری طول بکشه تا من باز دست از پا خطا کنم و پست بذارم، همینجا میتونین جوابو ببینین:



کاپی تحت تاثیر شعار "حجاب مصونیت است، نه محدودیت" فکر میکرد میتونه با سرکردن یه کلاه، با اون قد دومتری از نظرها پنهان شده و از هجوم هوادارا در امان بمونه اما زهی خیال باطل


خاطرات این عکسا رو فکر کنم چندباری گفتم، الان فقط یادآوری میکنم که همین عکس های کاپی عامل دوستی من و هستی شد و بعد از چند وقت، این دوستی منجر به تولد این وبلاگ شد


در پایان محض تلطیف فضا:



خانواده پیمان خان :)

این عکسم مربوط به همون بازی پیکان و کاله 90 هستش


احتمالا به این پست بازم مطلب اضافه شه...




[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 15:29 ] [ النا ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30

درباره وبلاگ

سلام بر بروبکس والیبالی

اینجا یه دهکده والیبالیه، یعنی میخوایم وبمون صمیمیت و صفای یه دهکده داشته باشه و موضوع اصلیمون والیباله.

امیدوارم همگی در این وب لذت ببریم :)

volleyvillage@ymail.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
دریافت کد ابزار آنلاین
گروه مترجمین ایران زمین